مناجات نامه

:: مناجات نامه

 

الهی! خواندی تأخیر کردم. فرمودی تقصیر کردم.

الهی! عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم.

الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم.

الهی! بیزارم از طاعتی که مرا به عجب آرد. مبارک معصیتی که مرا به عذر آرد.

الهی! اگر بر دار کنی رواست، مهجور مکن و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن.

الهی! گناه در جنب کرم تو زبون است، زیرا که کرم تو قدیم و گناه اکنون است.

الهی! اگر عبدالله را بخواهی سوخت، دوزخی دیگر باید آلایش او را و اگر بخواهی نواخت، بهشتی دیگر باید آسایش او را

الهی! اگر یکبار گویی بنده من، از عرش بگذرد خنده من.

الهی! همه از تو ترسند و عبدالله از خود زیرا که از تو همه نیک آید و از عبدالله بد.

الهی! گفتی کریمم امید برآن تمام است. چون کرم تو در میان است نا امیدی حرام است.

الهی! اگر امانت را نه امینم، آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم.

الهی! همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم. فریاد از معرفت رسمی و عبارت عاریتی و عبادت عادتی و حکمت تجربتی و حقیقت حکایتی.

الهی! اقرار کردم به مفلسی و هیچکسی. ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی. چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی.

الهی! اگر با تو نمی گویم افکار می شوم. چون با تو می گویم سبکبار می شوم.

الهی! ترسانم از بدی خود بیامرز مرا به خوبی خود.

الهی! بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن و ما را به بلای خود گرفتار مکن. پادشاها گریخته بودیم تو خواندی، ترسان بودیم بر خوان "لاتقنطوا ..." تو نشاندی.

الهی! بر سر از خجالت گرد داریم و رخ از شرم گناه زرد داریم.

الهی! اگر دوستی نکردیم، دشمنی هم نکردیم. اگر چه بر گناه مصریم بر یگانگی حضرت تو مقریم.

الهی! در سر خمار تو داریم و در دل اسرار تو داریم و به زبان استغفار تو داریم.

الهی! اگر گوییم ثنای تو گوییم و اگر جوییم رضای تو جوییم.

الهی! بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن و به گناه روی ما را سیاه مکن.

الهی! تقوایی ده که از دنیا ببریم، روحی ده که از عقبی برخوریم. یقینی ده که در آز بر ما باز نشود و قناعتی ده تا صعوه حرص ما باز نشود.

الهی! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده تا در چاه نیفتیم. دست گیر که دستاویزی نداریم، بپذیر که پای گریزی نداریم.

الهی! درگذر که بد کرده ایم و آزرم دار که آزرده ایم.

الهی! مگوی که چه کرده ایم که دردا شویم و مگوی که چه آورده یی که رسوا شویم.

الهی! توفیق ده تا در دین استوار شویم. عقبی ده تا از دنیا بیزار شویم. بر راه دار تا سرگردان نشویم.

الهی! بیاموز تا سر دین بدانیم. برفروز تا در تاریکی نمانیم. تلقین کن تا آداب شرع بدانیم. توفیق ده تا خنگ طمع نرانیم. تو نواز که دیگران ندانند، تو ساز که دیگران نتوانند. همه را از خودپرستی رهایی ده. مه را به خود آشنایی ده. همه را از مکر شیطان نگاهدار. همه را از کید نفس آگاه دار.

الهی! فرمایی که بجوی و می ترسانی که بگریز. می نمایی که بخواه و می گویی که بپرهیز.

الهی! گریخته بودم تو خواندی. ترسیده بودم بر خوان تو نشاندی. ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش، اکنون می ترسم که مرا بفریبی به عطای خویش.

الهی! عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. گفتی و فرمان نکردم. درماندم و درمان نکردم.

الهی! تو ساز که ازین معلولان شفا نیاید، تو گشای که از این ملولان کاری نگشاید.

الهی! به صلاح آر که نیک بی سامانیم جمع دار که بد پریشانیم.

الهی! ظاهری داریم شوریده. باطنی داریم در خواب. سینه ای داریم پر آتش. دیده ای داریم پر آب. گاه در آتش سینه می سوزیم و گاه از آب چشم غرقاب.

الهی! اگر نه با دوستان تو در رهم، آخر نه چون سگ اصحاب کهف بر درگهم. انتظار را طاقت باید و ما را نیست. صبر را فراغت باید و ما را نیست.
الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مران این بنده آموخته را ...

 

منبع : شمیمِ بهشتمناجات نامه
برچسب ها : الهی ,داریم ,گناه ,شویم ,عبدالله ,داریم الهی ,دیگر باید ,بیداد کردم ,کردم الهی

ذکر ابونصر سراج رحمة الله علیه

:: ذکر ابونصر سراج رحمة الله علیه

ذکر ابونصر سراج رحمة الله علیه

آن عالم عارف، آن حاکم خایف، آن امین زمره کبرا، آن نگین حلقه فقرا، آن زبده امشاج، شیخ وقت ابونصر سراج - رحمة الله علیه - امامی به حق بود ویگانه مطلق و متعین و متمکن؛ و او را «طاوس الفقرا».

گفتندی و صفت و نعت او نه چندان است که در قلم و بیان آید و یا در عبارت و زبان گنجد؛ و در فنون علم کامل بود و در ریاضت و معاملات شأنی عظیم داشت و در حال و قال و شرح دادن به کلمات مشایخ آیتی بود و کتاب لمع او ساخته است؛ و اگر کسی خواهد بنگرد و از آنجا او را معلوم کند و من نیز کلمه یی چند بگویم.

سری و سهل را و بسی مشایخ کبار را دیده بود، و از طوس بود. ماه رمضان به بغداد بود و در مسجد شونیزیه خلوت خانه یی بدو دادند و امامت درویشان بدو مسلم داشتند، تا عید جمع اصحاب را امامت کرد و اندر تراویج پنج بار قرآن ختم کرد.

هر شب خادم قرصی به در خلوت خانه او بردی و بدو دادی، تا روز عید شد. و او برفت. خادم نگاه کرد. آن قرصکها بر جای بود.

نقل است که شبی زمستان بود و جماعتی نشسته بودند و در معرفت سخن می رفت و آتش در آتشدان می سوخت. شیخ را حالتی درآمد و روی بر آن آتش نهاد.

خدای را سجده آورد. مریدان که آن حال مشاهده کردند، جمله از بیم بگریختند. چون روز دیگر باز آمدند. گفتند: «شیخ سوخته باشد».

شیخ را دیدند در محراب نشسته، روی او چون ماه می تافت. گفتند: «شیخا! این چه حالت است؟ که ما چنان دانستیم که جمله روی تو سوخته باشد».

گفتد: «آری کسی که بر این درگاه آب روی خود ریخته بود، آتش روی او نتواند سوخت ». و گفت: «عشق آتش است، در سینه و دل عاشقان مشتعل گردد و هرچه مادون الله است همه را بسوزاند و خاکستر می کند».

از ابن سالم شنودم که گفت: «نیت به خداست و از خداست و برای خداست و آفاتی که در نماز افتد از نیت افتد و اگر چه بسیار بود آنرا موازنه نتوان کرد بانیتی که خدا را بود و به خدای بود».

و سخن اوست که گفت: «مردمان در ادب بر سه قسم اند: یکی اهل دنیا که ادب به نزدیک ایشان فصاحت و بلاغت و حفظ علم و رسم و اسماء ملوک و اشعار عرب است، و دیگر اهل دین که ادب به نزدیک ایشان تأدیب جوارح و حفظ حدود و ترک شهوات و ریاضت نفس بود، و دیگر اهل خصوص که به نزدیک ایشان ادب طهارت دل و مراعات سر و وفاء عهد ونگاه داشتن وقت است و کم نگرستن، به خاطرهای پراگنده ونیکو کرداری در محل طلب و وقت حضور و مقام قرب است ».

نقل است که گفت: «هر جنازه یی که بر پیش خاک من بگذارند مغفور بود تا در طول هر جنازه یی که آرند نخست در پیش خاک او بدارند به حکم این اشارت، و آن گاه ببرند؛ قدس الله سره العزیز و رحمة الله علیه.

 

منبع : شمیمِ بهشتذکر ابونصر سراج رحمة الله علیه
برچسب ها : الله ,رحمة ,علیه ,ایشان ,خداست ,بود، ,رحمة الله ,الله علیه ,سراج رحمة ,ابونصر سراج ,نزدیک ایشان

حکمت چهارصد و پنجاه و یک تا چهارصد و هشتاد

:: حکمت چهارصد و پنجاه و یک تا چهارصد و هشتاد

حکمت 451

روش برخورد با مردم

(اجتماعى، تربیتى) و درود خدا بر او، فرمود: دورى تو از آن کس که خواهان تو است نشانه کمبود بهره تو در دوستى است، و گرایش تو به آن کس که تو را نخواهد، سبب خوارى تو است.

حکمت 452

معیار شناخت فقر و غنا

(اعتقادى، اقتصادى) و درود خدا بر او، فرمود: فقر و بى نیازى ما پس از عرضه شدن بر خدا آشکار خواهد شد.

حکمت 453

علل انحراف زبیر

(تاریخى، سیاسى) و درود خدا بر او، فرمود: زبیر همواره با ما بود تا آن که فرزند نامبارکش عبد اللَّه، پا به جوانى گذاشت

حکمت 454

راه غرور زدایى

(اعتقادى، علمى) و درود خدا بر او، فرمود: فرزند آدم را با فخر فروشى چه کار او که در آغاز نطفه‏اى گندیده، و در پایان مردارى بد بو است، نه مى‏تواند روزى خویشتن را فراهم کند، و نه مرگ را از خود دور نماید.

حکمت 455

راه شناخت بزرگترین شاعر

(هنرى، علمى) و درود خدا بر او، فرمود: (از امام پرسید«» بزرگ‏ترین شاعر عرب کیست فرمود:) شاعران در یک وادى روشنى نتاخته‏اند تا پایان کار معلوم شود، و اگر ناچار باید داورى کرد،

 

پس پادشاه گمراهان، بزرگ‏ترین شاعر است«».

حکمت 456

بهاى جان آدمى

(اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: آیا آزاد مردى نیست که این لقمه جویده حرام دنیا را به اهلش واگذارد همانا بهایى براى جان شما جز بهشت نیست، پس به کمتر از آن نفروشید

حکمت 457

تشنگان مال و علم

(اخلاقى، اقتصادى) و درود خدا بر او، فرمود: دو گرسنه هرگز سیر نشوند: جوینده علم و جوینده مال.

حکمت 458

نشانه‏هاى ایمان

(اخلاق اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: نشانه ایمان آن است که راست بگویى، آنگاه که تو را زیان رساند، و دروغ نگویى که تو را سود رساند و آن که بیش از مقدار عمل سخن نگویى، و چون از دیگران سخن گویى از خدا بترسى.

حکمت 459

شناخت جایگاه جبر و اختیار

(اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: تقدیر الهى چنان بر محاسبات ما چیره شود که تدبیر، سبب آفت زدگى باشد.«»

مى‏گویم: «مفهوم این حکمت در حکمت 16 با عبارت دیگرى نقل شد»)

حکمت 460

ارزش صبر و تحمّل

(اخلاقى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: بردبارى و درنگ هم آهنگند و نتیجه آن بلند همّتى است.

حکمت 461

غیبت نشانه ناتوانى

(اخلاقى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: غیبت کردن تلاش ناتوان است.

حکمت 462

پرهیز از غرور زدگى در ستایش

(اخلاقى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: چه بسا کسانى که با ستایش دیگران فریب خوردند

حکمت 463

دنیا براى آخرت است

(اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: دنیا براى رسیدن به آخرت آفریده شد، نه براى رسیدن به خود.

حکمت 464

سرانجام دردناک بنى امیّه

(تاریخى، اجتماعى، سیاسى) و درود خدا بر او، فرمود: بنى امیّه راه ملتى است که در آن مى‏تازند، پس آنگاه که میانشان اختلاف افتد کفتارها بر آنان دهان گشایند و بر آنان پیروز شوند.

مى‏گویم: «مرود» بر وزن «منبر» از مادّه «ارواد» به معناى مهلت است و این از فصیح ترین و زیباترین کلام است، گوئى امام علیه السّلام مهلت کوتاه بنى امیّه در حکومت را به میدان مسابقه تشبیه کرده که مسابقه دهندگان به ترتیب در یک مسیر مشخّص به سوى یک هدف به پیش مى‏روند و آنگاه که به هدف رسیدند نظم آنها درهم شکسته مى‏شود).

حکمت 465

ارزش‏هاى والاى انصار

(تاریخى، اجتماعى، سیاسى) و درود خدا بر او، فرمود: (در ستایش انصار فرمود) به خدا سوگند آنها اسلام را پروراندند، چونان مادرى که فرزندش را بپروراند، با توانگرى، با دست‏هاى بخشنده، و زبانهاى برنده و گویا

حکمت 466

دقّت در مشاهدات

(علمى) و درود خدا بر او، فرمود: چشم، بند ظرف حوادث است.

مى‏گویم: «این کلام امام علیه السّلام از استعاره‏هاى شگفت است، که نشستنگاه را به مشک، و چشم را به سربند آن تشبیه کرد، و آنگاه که بند گشوده شود آنچه در مشک است بیرون ریزد. مشهور است که این سخن از پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم است، ولى عدّه‏اى آن را از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل کرده‏اند، این حکمت را «مبرّد» در کتاب «مقتضب» در باب لفظ به حروف آورده، و ما آن را در کتاب خود که «مجازات آثار نبوى» نام دارد آورده‏ایم.

 

حکمت 467

وصف یکى از رهبران الهى

 

(سیاسى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: بر آنان فرمانروایى حاکم شد، که کارها را به پاداشت، و استقامت ورزید، تا دین استوار شد.

حکمت 468

مسؤولیّت سرمایه‏دارى

(اقتصادى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: مردم را روزگارى دشوار در پیش است که توانگر اموال خود را سخت نگهدارد، در صورتى که به بخل ورزى فرمان داده نشد. خداى سبحان فرمود: «بخشش میان خود را فراموش نکنید» بدان در آن روزگار، بلند مقام، و نیکان خوار گردند، و با درماندگان به ناچارى خرید و فروش مى‏کنند در حالى که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم از معامله با درماندگان نهى فرموده.

حکمت 469

پرهیز از افراط و تفریط نسبت به امام علیه السّلام

(اخلاقى، اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: دو کس نسبت به من هلاک مى‏گردند، دوستى که زیاده‏روى کند، و دروغ پردازى که به راستى سخن نگوید.

(این کلام مانند سخن دیگرى است که فرمود) دو تن نسبت به من هلاک گردند، دوستى که از حد گذراند، و دشمنى که بیهوده سخن گوید.

حکمت 470

تعریف توحید و عدل

(اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: (از امام نسبت به توحید و عدل پرسیدند فرمود) توحید آن است که خدا را در وهم نیارى، و عدل آن است که او را متّهم نسازى«».

حکمت 471

شناخت جایگاه سخن و سکوت

(علمى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: در آنجا که باید سخن گفت، خاموشى سودى ندارد، و آنجا که باید خاموش ماند سخن گفتن خیرى نخواهد داشت.

حکمت 472

دعاى باران

(نیایشى، معنوى) و درود خدا بر او، فرمود: (در دعا به هنگام طلب باران فرمود) خدایا ما را با ابرهاى رام سیراب کن، نه ابرهاى سرکش

(این کلمات از فصیح‏ترین و شگفتى‏آورترین کلمات ادیبانه است که ابرهاى سرکش همراه با رعد و برق را به شتران چموش تشبیه کرد که بار از پشت مى‏افکنند و سوارى نمى‏دهند، و ابرهاى رام را به شتران رام تشبیه کرد که به راحتى شیر داده، و سوارى مى‏دهند)

حکمت 473

ارزش رنگ کردن و آرایش

(تجمّل و زیبایى) و درود خدا بر او، فرمود: (به امام گفتند چه مى‏شد موى خود را رنگ مى‏کردى فرمود) رنگ کردن مو، آرایش است، امّا ما، در عزاى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به سر مى‏بریم.

 

حکمت 474

ارزش عفّت و پاکدامنى

(اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: پاداش مجاهد شهید در راه خدا، بزرگ‏تر از پاداش عفیف پاکدامنى نیست که قدرت بر گناه دارد و آلوده نمى‏گردد، همانا عفیف پاکدامن، فرشته‏اى از فرشته‏هاست.

حکمت 475

ارزش قناعت

(اقتصادى، اخلاقى)
و درود خدا بر او،فرمود:
قناعت مالى است که پایان نمى‏پذیرد.

«برخى این حکمت را از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نقل کرده‏اند»

 

حکمت 476

راه کشور دارى

(سیاسى، نظامى)
و درود خدا بر او، فرمود:
چون زیاد بن ابیه را به جاى عبد اللَّه بن عباس، به فارس و شهرهاى پیرامون آن حکومت داد، او را در دستور العمل طولانى از گرفتن مالیات تا به هنگام نهى فرمود) عدالت را بگستران، و از ستمکارى پرهیز کن، که ستم رعیّت را به آوارگى کشاند، و بیدادگرى به مبارزه و شمشیر مى‏انجامد.

حکمت 477

بزرگ‏ترین گناه

(اعتقادى)
و درود خدا بر او،فرمود:
سخت‏ترین گناهان، گناهى است که گناهکار آن را سبک شمارد.

حکمت 478

مسؤولیّت آگاهان

(علمى، اعتقادى)
و درود خدا بر او، فرمود:
خدا از مردم نادان عهد نگرفت که بیاموزند، تا آن که از دانایان عهد گرفت که آموزش دهند.

حکمت 479

بدترین دوست

(اخلاق اجتماعى)
و درود خدا بر او،فرمود:
بدترین دوست آن که براى او به رنج و زحمت افتى.

مى‏گویم: (تکلّف و تکلیف با مشکلات و به زحمت افتادن است، پس دوستى که انسان را دچار مشکلات مى‏کند مایه شر است پس او از بدترین دوستان بشمار مى‏آید).

حکمت 480

آفت دوستى

(اخلاق اجتماعى)
و درود خدا بر او، فرمود:
وقتى مؤمن برادرش را به خشم آورد، به یقین از او جدا شده است.

مى‏گویم: (حشمه و احشمه، یعنى او را به خشم آورد، برخى گفته‏اند، یعنى او را شرمنده ساخت و احتشم به معناى فراهم آوردن چنین حالتى است که زمینه جدائى را پدید مى‏آورد).

(این آخرین قسمت از سخنان برگزیده امام، امیر المؤمنین علیه السّلام است که خداى را سپاس مى‏گویم تا مرا به این گرد آورى سخنان پراکنده، و نزدیک ساختن آنها به یکدیگر در یک مجموعه، توفیق عنایت فرمود، در آغاز کار، برگ‏هاى سفید در هر فصل قرار دادیم تا به کلام تازه، یا تفسیر جالبى که رسیدیم بر آن بیفزاییم، تا سخن پوشیده آشکار شود، و آنچه دست نایافتنى مى‏نمود به دست آید. توفیق ما از خداست، و بر او توکّل مى‏کنیم، که او ما را کفایت کننده و بهترین سرپرست است، و جمع آورى سخنان امام علیه السّلام در ماه رجب سال 400 هجرى انجام پذیرفت درود ما بر سیّد و مولاى ما حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم خاتم پیامبران، و هدایت کننده انسانها به بهترین راه‏ها، و بر اهل بیت پاک و یاران او باد که ستارگان یقین‏اند

منبع : شمیمِ بهشتحکمت چهارصد و پنجاه و یک تا چهارصد و هشتاد
برچسب ها : حکمت ,فرمود ,درود ,علیه ,اجتماعى ,است، ,علیه السّلام ,صلّى اللّه ,اللّه علیه ,امام علیه ,اخلاق اجتماعى ,تاریخى، اجتماعى، سیاسى

ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمة الله علیه

:: ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمة الله علیه

ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمة الله علیه

آن غرق بحر دولت، آن برق ابر عزت، آن گردن شکن مدعیان، آن سرافراز متقیان، آن پرتو از عالم حسی و عقلی، شیخ وقت ابوبکر شبلی - رحمة الله عیه - از کبار و اجله مشایخ بود و از معتبران و محتشمان طریقت؛

و سید قوم و امام اهل تصوف و وحید عصر، و به حال و علم بی همتا و نکت و اشارات و رموز و عبارات و ریاضات و کرامات او بیش از آن است که در حد حصر واحصاء آید.

جمله مشایخ عصر را دیده بود و در علوم طریقت یگانه، و احادیث بسی نوشته بود و شنوده، و فقیه به مذهب مالک و مالکی مذهب؛ و حجتی بود بر خلق خدای.

که آنچه او کرد به همه نوعی، به صفت در نیاید و آنچه او کشید در عبارت نگنجد، از اول تا آخر مردانه بود وهرگز فتوری و ضعفی به حال او راه نیافت و شدت لهب شوق او به هیچ آرام نگرفت.

چهل قوصره از احادیث بر خوانده بود. و گفت: «سی سال فقه و حدیث خواندم تا آفتابم از سینه برآمد. پس به درگاه آن استادان شدم.

که هاتوا فقه الله - بیایید و از علم الله چیزی باز گویید- کس چیزی ندانست گفت. که نشان چیز از چیزی بود، از غیب هیچ نشان نبود.

عجب حدیثی بدانستم که شما در شب مدلهم اید و ما در صبح ظاهر. شکر بکردیم و ولایت به دزد سپردیم تا کرد با ما آنچه کرد».

و از جهال زمانه بسیار رنج کشید و در رد و قبول وغوغای خلق بمانده بود و پیوسته قصد او کردندی تا او را هلاک کنند چنانکه حسین منصور را که بعضی از سخنان او طرفی با حسین داشت.

و ابتداء واقعه او در آن بود که امیر دماوند، بود از بغداد او را نامه یی رسید. با امیر ری. او با جمعی به حضرت خلیفه بغداد رفتند و خلعت خلیفه بستدند.

چون باز می گشتند مگر امیر را عطسه یی آمد. به آستین جامه خلعت دهن و بینی پاک کرد. این سخن به خلیفه گفتند: که چنین کرد.

خلیفه بفرمود تا خلعتش بر کشیدند و قفایش بزدند و از عمل امارتش معزول کردند. شبلی از آن متنبه شد. اندیشه کرد که:«کسی که خلعت مخلوقی را دستمال می کند مستحق عزل و استخفاف می گردد و خلعت ولایت بر او زوال می آید.

پس آن کس که خلعت پادشاه عالم را دستمال می کند، تا با او چه کنند؟». در حال به خدمت خلیفه آمد. گفت: «چه بود؟».

گفت: «ایها الامیر! تو که مخلوقی، می نپسندی که با خلعت تو بی ادبی کنند و معلوم است که قدر خلعت تو چند بود. پادشاه عالم مرا خلعتی داده است از دوستی و معرفت خویش، که هرگز کی پسندد که من آن را به خدمت مخلوقی دستمال کنم؟

پس برون آمد و به مجلس خیر نساج شد و واقعه بدو فرو آمد. خیر او را نزدیک جنید فرستاد. پس شبلی پیش جنید آمد. و گفت: «گوهر آشنائی بر تو نشان می دهند. یا ببخش یا بفروش ».

جنید گفت: «اگر بفروشم تو را بهاء آن نبود و اگر بخشم آن آسان به دست آورده باشی، قدرش ندانی. همچون من قدم از فرق ساز و خود را در این دریا درانداز، تا به صبر و انتظار گوهرت به دست آید».

پس شبلی گفت: «اکنون چه کنم؟». گفت: «برو یک سال کبریت فروشی کن ». چنان کرد. چون یک سال برآمد، گفت: «درین کار شهرتی و تجارتی درست. برو ویک سال دریوزه کن، چنان که به چیزی دیگر مشغول نگردی ».

چنان کرد تا سر سال را که در همه بغداد بگشت و کس او را چیزی نداد. باز آمد و با جنید گفت. او گفت: «اکنون قیمت خود بدان، که تو مر خلق را به هیچ نیرزی، دل در ایشان مبند و ایشان را به هیچ برمگیر».

آن گاه گفت: «تو روزی چند حاجب بوده ای و روزی چند امیری کرده ای. بدآن ولایت رو و از ایشان بحلی بخواه ». بیامد و به یک یک خانه در رفت. تا همه بگردید.

یک مظلمه ماندش. خداوند او را نیافت تا گفت: «به نیت آن صد هزار درم باز دادم. هنوز دلم قرار نمی گرفت ». چهار سال در این روزگار شد.

پس به جنید باز آمد. و گفت: «هنوز در تو چیزی از جاه مانده است برو و یک سال دیگر گدایی کن ». گفت: «هر روز گدایی می کردم و بدو می بردم.

او آن همه به درویشان می داد و شب مرا گرسنه همی داشت. چون سالی برآمد، گفت: اکنون تو را به صحبت راه دهم، لیکن به یک شرط که: خادم اصحاب تو باشی.

پس یک سال اصحاب را خدمت کردم تا مرا گفت: یا ابابکر! اکنون حال نفس تو به نزدیک تو چیست؟ گفتم: من کمترین خلق خدای می بینم خود را. جنید گفت: اکنون ایمانت درست شد».

تا حالت بدآنجا رسید تا آستین پر شکر می کرد و هر کجا که کودکی می دید در دهانش می نهاد که : «بگو: الله ». پس آستین پر درم و دینار کرد.

و گفت: «هر که یک بار الله می گوید دهانش پر زر می کنم ». بعد از آن غیرت در او بجنبید، تیغی بر کشید که: «هر که نام الله برد بدین تیغ سرش را بیندازم ».

گفتند: «پیش از این شکر و زر می دادی،اکنون سر می اندازی؟». گفت: «می پنداشتم که ایشان او را از سر حقیقتی و معرفتی یاد می کنند.

اکنون معلوم شد که از سر غفلت وعادت می گویند، و من روا ندارم که بر زبان آلوده او را یاد کنند». پس می رفتی وهر کجا که می دیدی نام الله بر آنجا نقش همی کردی، تا ناگاه آوازی شنود که: «تا کی گرد اسم گردی؟ اگر مرد طالبی قدم در طلب مسمی زن ».

این سخن بر جان او کار کرد چنان که قرار و آرام از او برفت. چندان عشق قوت گرفت و شور غالب گشت که برفت و خویشتن را در دجله انداخت، دجله موجی برآورد و او را بر کنار افگند.

بعد از آن خویشتن را در پیش ایشان انداخت، همه از او برمیدند. خویشتن از سر کوهی فرو گردانید، باد او را بر گرفت و بر زمین نشاند. شبلی را بی قراری یکی به هزار شد.

فریاد برآورد: «ویل لمن لا یقبله الماء و لاالنار و لاالسباع و لاالجبال ». هاتفی آوازد داد که : «من کان مقبول الحق لا یقبله غیره ». چنان شد (که) در سلسله و بندش کشیدند و به بیمارستانش ببردند.

قومی در پیش او آمدند. و گفتند: «این دیوانه است. او گفت: «من به نزدیک شما دیوانه ام و شما هشیار؟ حق - تعالی - دیوانگی من و هشیاری شما زیادت کناد. تا به سبب آن دیوانگی مرا قربت بر قربت بیفزاید وبه سبب آن هشیاری بعدتان بر بعد بیفزاید».

پس خلیفه کسی فرستاد که تعهد او بکند. بیامدند و به ستم دارو به گلوش فرو می کردند. شبلی همی گفت: «شما خود را رنجه مدارید، که این نه از آن درد است که به دارو درمان پذیرد».

روزی جمعی پیش (او) رفتند و او در بند بود. گفت: «شما کیستید؟». گفتند: «دوستان تو». سنگ در ایشان انداختن گرفت. همه بگریختند.

او گفت: «ای دروغ زنان! دوستان به سنگی چند از دوست خود می گریزند؟ معلوم شد که دوست خودید نه دوست من ».

نقل است که وقتی او را دیدند پاره آتش بر کف نهاده، می دوید، گفتند: «تا کجا؟». گفت: «می دوم تا آتش در کعبه زنم، تا خلق با خدای کعبه پردازند».

و یک روز چوبی در دست داشت هر دو سر آتش در گرفته. گفتند: «چه خواهی کرد؟». گفت: «میروم تا به یک سر این دوزخ را بسوزم و به یک سر بهشت را، تا خلق را پروای خدا پدید آید».

نقل است که یک بار چند شبانروز در زیر درختی رقص می کرد و می گفت: «هو! هو!». گفتند: «این چه حالت است؟». گفت: «این فاخته بر این درخت می گوید: کو کو! من نیز موافقت او را می گویم: هو هو». و چنین گویند: تا شبلی خاموش نشد، فاخته خاموش نشد.

نقل است که یک بار به سنگ پای او بشکستند. هر قطره خون که از وی بر زمین می چکید نقش «الله ». میشد.

نقل است که یک بار به عید سه روز مانده بود. شبلی جوالی سرخ کرده به سر فرو افگنده و پاره یی نان در دهان نهاد و پاره یی کنب بر میان بست و می گشت و می گفت: «هر که را جامه نایافته بود به عید، این کند».

و گفت: «فرج زنان را، اگر به نه ماه نزایند به سالی بزایند و فرج دکان داران را که هر یکی را به چیزی مشغول کرده اند، فرج صوفیان بر سر سجاده و مرقع و استنجا و استبرا را؛ و شبلی از همه چنین دست تهی ».

یک بار در عید جامه سیاه پوشیده بود نوحه می کرد. گفتند: «امروز عید است، تو را جامه چرا سیاه است؟». گفت: «از غفلت خلق از خدا».

و او خود در ابتدا قباء سیاه داشت تا آن گاه که پرتو جمال این حدیث بر وی افتاد، جامه سیاه بیرون کرد و مرقع در پوشید. گفتند: «تو را بدینجا چه رسانید؟». گفت: «سیاهی بر سیاهی تا ما در میان فرو شدیم ».

نقل است که به اول که مجاهده بر دست گرفت، سالهای دراز شب نمک در چشم کشیدی تا در خواب نشود، و گویند که: «هفت من نمک در چشم کرده بود و می گفت که : «حق - تعالی - بر من اطلاع کرد. و گفت: هر که بخسبد غافل بود و غافل محجوب بود».

یک روز شیخ جنید به نزدیک او آمد. او را دید که به منقاش گوشت ابروی خویش باز می کند، گفت: «این چرا می کنی؟». گفت: «حقیقت ظاهر شده است، طاقت نمی دارم، می گویم: بود که لحظه یی با خویشم دهند».

نقل است که وقتی شبلی همی گریست و می گفت: «آه! آه!». جنید گفت: «شبلی خواست تا در امانتی که حضرت الهیت به ودیعت به او داده است خیانتی کند او را به صیاح آه مبتلا کردند».

جنید چون این سخن بگفت، چیزی در خاطر مستمعان افتاد. به نور ایمان خبر یافت. گفت: «زنهار! خاطرها از شبلی نگاه دارید که عین الله است در میان خلق ».

چنانکه یک روز اصحاب شبلی را مدح می گفتند که: «این ساعت به صدق و شوق او کسی نیست وعالی همت و پاک روتر از او کسی نیست از روندگان ».

ناگاه شبلی درآمد و آنچه می گفتند بشنود. جنید گفت: «شما او را نمی دانید، او مردود و مخذول و ظلمانی است او را از اینجا بیرون کنید.

اصحاب بیرونش کردند شبلی بر آن آستان نشست و اصحاب در ببستند. و گفتند: «ایها الشیخ! تو می دانی که ما هر چه در حق شبلی گفتیم، راست گفتیم. این چه بود که فرمودی؟».

گفت: «آنچه او را می ستودید، هزار چندان است، اما شما او را به تیغ تیز پی می کردید. ما سپری در آن پیش نهادیم و پی گم کردیم ».

نقل است که شبلی سردابه یی داشتی، در آنجا همی شدی و آغوشی چوب با خود بردی و هرگاه که غفلتی به دل او درآمدی خویشتن بدآن چوب همی زدی، و گاه بودی که همه چوبها که بشکستی، دست وپای خود بر دیوار همی زدی.

نقل است که یکبار در خلوت بود. کسی در بزد. گفت: «درآی ای کسی که اگر همه ابوبکر صدیقی و در نیایی، دوست تر دارم ».

و گفت: «عمری است که تا می خواهم که با خداوند خویش خلوتی دارم که شبلی در آن خلوت، در میانه نبود». و گفت: «هفتاد سال است تا در بند آنم که نفسی خدای را بدانم ». و گفت: «تکیه گاه من عجز است ».

و گفت: «عصا کش من نیاز است ». و گفت: «کاشکی گلخن تابی بودمی تا مرا نشناختندی ». و گفت: «خویشتن را چنان دانم و چنان بینم که جهودان را».

و گفت: «اگر در کار کان پای پیچی دریافته باشند آن جرم شبلی بود». و گفت: «من به چهار بلا مبتلا شده ام و آن چهار دشمن است: نفس و دنیا و شیطان و هوا».

و گفت: «مرا سه مصیبت افتاده است، هر یک از دیگر صعب تر». گفتند: «کدام است؟». گفت: «آن که حق از دلم برفت ».

گفتند: «از این سخت تر چه بود؟». گفت: «آن که باطل به جای حق بنشست ». گفتند: «سیوم چه بود؟». گفت: آن که مرا درد این نگرفته است که: علاج و درمان آن کنم و چنین فارغ نباشم ».

نقل است که یک روز در مناجات می گفت: «بار خدایا دنیا و آخرت در کار من کن تا از دنیا لقمه یی سازم و در دهان سگی نهم و از آخرت لقمه یی سازم و در دهان جهودی نهم، هر دو حجابند از مقصود».

و گفت: «روز قیامت دوزخ ندا کند با آن همه زفیر که ای شبلی! و من به رفتن صراط باشم، برخیزم و مرغ وار بپرم. دوخ گوید: قوت تو کو؟ مرا از تو نصیبی باید!

من باز گردم و گویم: اینک هر چه می خواهی بگیر. گوید: دستت خواهم. گویم: بگیر. گوید: پایت خواهم، گویم: بگیر، گوید: هر دو حدقه ات خواهم. گویم: بگیر، گوید دلت خواهم. گویم: بگیر. در آن میان غیرت عزت در رسد که: یا ابابکر! جوانمردی از کیسه خویش کن. دل خاص ماست، تو را با دل چه کارست که ببخشی؟».

پس گفت: «دل من بهتر از هزار دنیا وآخرت است زیرا که دنیا سرای محنت (است) و آخرت سرای نعمت و دل سرای معرفت ».

نقل است که گفت: «اگر ملک الموت جان بخواهد، هرگز بدو ندهم. گویم: اگر چنان است که جانم که داده ای به واسطه کسی دیگر داده ای تا جان بدآن کس دهم.

اما چون جان من بی واسطه داده ای. بی واسطه بستان ». گفت: «اگر من خدمت سلطان نکرده بودمی، خدمت مشایخ نتوانستمی کرد و اگر خدمت مشایخ نکرده بودمی، خدمت خدای نتوانستمی کرد».

نقل است که چنان گرم شد که پیراهن خود را بر آتش نهاد و می سوخت. گفتند: «باری این از علم نیست که مال ضایع کنی ».

گفت: «نه فتوای قرآن است: انکم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم؟ - خداوند می فرماید، هر چه دل بدآن نگرد، آن چیز را با تو به آتش بسوزند - دل من بدین نگریست، غیرتی در ما بجنبید. دریغم آمد که دل بدون او چیزی مشغول کنم ».

نقل است که روزی وقتش خوش شده بود، به بازار برآمد و مرقعی بخرید به دانگی و نیم کلاهی به نیم دانگ و در بازار نعره می زد که : «من یشتری صوفیا بدانقین؟». کی است که صوفیی بخرد به دو دانگ؟-

چون حالت او قوت گرفت مجلس بنهاد و آن سر بر سر عامه آشکار کرد و جنید او را ملامت کرد. گفت: «ما این سخن در سردابها می گفتیم. تو آمدی و بر سر بازارها می گویی؟».

شبلی گفت: «من می گویم و من می شنوم. در هر دو جهان به جز از من کی است؟ بل که خود سخنی است که از حق به حق می رود و شبلی در میان نه ». جنید گفت: «تو را مسلم است اگر چنین است ».

و گفت: «هر که در دل اندیشه دنیا و آخرت دارد حرام است او را مجلس ما». یک روزی می گفت: «الله، الله ». بسی بر زبان می راند. جوانی را سوخته دل گفت: «چرا لااله الاالله نگوئی؟».

شبلی آهی بزد. و گفت: «از آن می ترسم که چون گویم: لا و به الله نرسیده نفسم گرفته شود و در وحشت فرو شوم ». این سخن در آن جوان کار کرد.

بلرزید و جان بداد واولیاء جوان بیامدند و شبلی را به دارالخلافه بردند و شبلی در غلبات وجد خویش چون مستی همی رفت. پس به خون بر او دعوی کردند. خلیفه گفت: «ای شبلی! تو چه می گوئی؟».

گفت: «یا امیرالمؤمنین! جانی بود از شعله آتش عشق در انتظار لقاء جلال حق پاک سوخته و از همه علائق بریده، از صفات و آفات نفس فانی گشته، طاقتش طاق آمده، صبرش گم شده، متقاضیان حضرت در سینه و باطنش متواتر شده؟ برقی از جمال مشاهده این حدیث بر نقطه جان او جست. جان او مرغ وار از قفس قالب بیرون پرید. شبلی را از این چه جرم و چه گناه؟».

خلیفه گفت: شبلی را زودتر به خانه خود باز فرستید که صفتی و حالتی از گفت او بر دلم ظاهر گشت که بیم آن است که از این بارگاه در افتم ».

نقل است که هر که پیش او توبه کردی، او را فرمودی که : «بروبرو تجرید حج بکن و باز آی، تا با ما صحبت توانی داشت ».

پس آن کس را با یاران خویش به بادیه فرو فرستادی بی زاد و راحله، تا او را گفتند که : «خلق را هلاک می کنی ». گفت:

«نه چنین است، بل که مقصود آمدن ایشان به نزدیک من نه منم. که اگر مراد ایشان من باشم، بت پرستیدن باشد. بل که همان فسق ایشان را به، که فاسق موحد بهتر از رهبان زاهد.

لیکن مراد ایشان حق است. اگر در راه هلاک شوند به مراد رسیدند واگر باز آیند، ایشان را رنج سفر چنان راست کرده باز آرد که من به ده سال راست نتوانم کرد».

نقل است که گفت: «چون به بازار بگذرم بر پیشانی خلق سعید و شقی نبشته بینم ». و یک بار در بازار فریاد می کرد و می گفت: «آه از افلاس، آه از افلاس ». گفتند: «افلاس چیست؟». گفت: «مجالسة الناس و محادثتهم و المخالطة معهم ».

هر که مفلس بود نشانش آن باشد که با خلق نشیند و با ایشان سخن گوید و آمیزش کند - و یک روز می گذشت وجماعتی از متنعمان دنیا به عمارت وتماشای دنیا مشغول شده بودند.

شبلی نعره یی بزد. و گفت: «دلهایی است که غافل مانده است از ذکر حق، تا لاجرم ایشان را مبتلا کرده اند به مردار و پلیدی دنیا».

نقل است که جنازه یی می بردند. یکی از پس می رفت و می گفت: «آه من فراق الولد». شبلی طپانچه بر سر زدن گرفت و می گفت: «آه من فراق الاحد». و گفت: «ابلیس به من رسید. و گفت، زنهار مغرور مگرداناد تو را صفاء اوقات از بهر آن که در زیر آن است غوامض آفات ».

نقل است که وقتی لختی هیزم تردید. که آتش در زده بودند و آب از دیگر سوی وی می چکید. اصحاب راگفت: «ای مدعیان! اگر راست می گویید که: در دل آتش داریم، از دیده تان اشک پیدا نیست ».

نقل است که وقتی به نزدیک جنید آمد، مست شوق در غلبات وجد، دست در زد و جامه جنید بشولیده کرد. گفتند: «این چرا کردی؟».

گفت: «نیکوم آمد. بشولیدم تا نیکویم نیاید». یک روز در آن مستی در آمد. زن جنید سر به شانه می کرد. چون شبلی را دید، خواست که برود.

جنید گفت: ««سرمپوش و مرو، که مستان این طایفه را از دوزخ خبر نبود». پس شبلی سخن می گفت و می گریست و جنید زن را گفت: «اکنون برخیز و برو، که او را با او دادند که گریستن بادید آمد».

نقل است که وقتی دیگر بر جنید شد، اندوهگن بود، گفت: «چه بوده است؟». جنید گفت: «من طلب وجد». شبلی گفت: «لا، بل من وجد طلب ». او گفت: هر که طلب کند، یابد، شبلی گفت: نه هر که یابد، طلب کند -

نقل است که یک روز جنید با اصحاب نشسته بود. پیغامبر را -علیه السلام - دیدند که از در درآمد و بوسه برپیشانی شبی داد و برفت.

جنید پرسید که : «یا ابابکر! تو چه عمل می کنی که بدآن سبب این تشریف یافتی؟». گفت: «من هیچ ندانم، بیرون آن که هر شب که سنت نماز دو رکعت به جای آرم، بعد از فاتحه این آیت بخوانم: لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز. تا آخر». جنید گفت: این از آن یافتی.

نقل است که یک روز طهارت کرده عزم مسجد کرد. به سرش ندا کردند که: «طهارت آن داری که بدین گستاخی در خانه ما خواهی آمد؟».

شبلی این بشنود و بازگشت. ندا آمد که: «از درگاه ما باز می گردی، کجا خواهی شد؟». نعره ها در گرفت. ندا آمد که: «بر ما تشنیع می زنی؟». بر جای بایستاد خاموش.

ندا آمد که : «دعوی تحمل می کنی؟». گفت: «المستغاث بلک منک ». چنان که وقتی درویشی درمانده پیش شبلی آمد. گفت: «ای شیخ! به حق وفاء دین که عنان کارم تنگ در کشیده منبع : شمیمِ بهشتذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمة الله علیه
برچسب ها : شبلی ,گفتند ,جنید ,الله ,ایشان ,چیزی ,گفتند «این ,رحمة الله ,علیه السلام ,ابوبکر شبلی ,خواهم گویم

حکمت چهارصد و یک تا چهارصد و پنجاه

:: حکمت چهارصد و یک تا چهارصد و پنجاه

حکمت 401

ضرورت هماهنگى با مردم

(اخلاقى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: هماهنگى در اخلاق و رسوم مردم، ایمن ماندن از دشمنى و کینه‏هاى آنان است.

حکمت 402

ضرورت موقعیّت شناسى

(اخلاقى، تربیتى) و درود خدا بر او، فرمود: (شخصى در حضور امام سخنى بزرگتر از شأن خود گفت، فرمود) پر در نیاورده پرواز کردى، و در خردسالى آواز بزرگان سر دادى

(شکیر، نخستین پرهایى است که بر بال پرنده مى‏روید و نرم و لطیف است و سقب، شتر خردسال است زیرا شتر بانگ در نیاورد تا بالغ شود.)

حکمت 403

پرهیز از کارهاى گوناگون

(علمى، اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: کسى که به کارهاى گوناگون پردازد، خوار شده، پیروز نمى‏گردد

حکمت 404

تفسیر لا حول و لا قوة الّا باللَّه

(علمى، تفسیرى) و درود خدا بر او، فرمود: (از امام معنى لا حول و لا قوّة الا بالله، را پرسیدند. پاسخ داد:) ما برابر خدا مالک چیزى نیستیم، و مالک چیزى نمى‏شویم جز آنچه او به ما بخشیده است، پس چون خدا چیزى به ما ببخشد که خود سزاوارتر است، وظایفى نیز بر عهده ما گذاشته، و چون آن را از ما گرفت تکلیف خود را از ما بر داشته است.

حکمت 405

جاهلان متظاهر به دین

(اعتقادى، سیاسى) و درود خدا بر او، فرمود: (چون عمّار پسر یاسر با مغیرة بن شعبه«» بحث مى‏کرد و پاسخ او را مى‏داد، امام به او فرمود) اى عمّار مغیره را رها کن، زیرا او از دین به مقدارى که او را به دنیا نزدیک کند، برگرفته، و به عمد حقائق را بر خود پوشیده داشت، تا شبهات را بهانه لغزش‏هاى خود قرار دهد.

حکمت 406

اخلاق تهیدستان و توانگران

(اخلاقى، اجتماعى، اقتصادى) و درود خدا بر او، فرمود: چه نیکو است فروتنى توانگران برابر مستمندان، براى به دست آوردن پاداش الهى، و نیکوتر از آن خویشتندارى مستمندان برابر توانگران براى توکّل به خداوند است.

حکمت 407

ارزش عقل

(علمى، معنوى) و درود خدا بر او، فرمود: خدا عقل را به انسانى نداد جز آن که روزى او را با کمک عقل نجات بخشید.

حکمت 408

سر انجام حق ستیزى

(اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: هر کس با حق در افتاد نابود شد.

حکمت 409

هماهنگى قلب و چشم

(علمى) و درود خدا بر او، فرمود: قلب، کتاب چشم است (آنچه چشم بنگرد در قلب نشیند)«»

حکمت 410

ارزش پرهیزگارى

(اخلاقى، معنوى) و درود خدا بر او، فرمود: تقوا در رأس همه ارزش‏هاى اخلاقى است.

 

حکمت 411

احترام به استاد

(اخلاق اجتماعى، تربیتى) و درود خدا بر او، فرمود: با آن کس که تو را سخن آموختن به درشتى سخن مگو، و با کسى که راه نیکو سخن گفتن، به تو آموخت لاف بلاغت مزن.

حکمت 412

راه خود سازى

(اخلاقى، تربیتى) و درود خدا بر او، فرمود: در تربیت خویش تو را بس که از آنچه بر دیگران نمى‏پسندى دورى کنى.

حکمت 413

راه تحمّل مصیبت‏ها

(اخلاقى، تربیتى) و درود خدا بر او، فرمود: در مصیبت‏ها یا چون آزادگان باید شکیبا بود، و یا چون ابلهان خود را به فراموشى زد.

حکمت 414

راه تحمّل مصیبت‏ها

(اخلاقى، تربیتى) و درود خدا بر او، فرمود: (در روایت دیگرى آمد که اشعث بن قیس را در مرگ فرزندش اینگونه تسلیت داد:) یا چون مردان بزرگوار شکیبا، و یا چون چهارپایان بى تفاوت باش.

حکمت 415

دنیا شناسى

(اعتقادى، اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: (در وصف دنیاى حرام) (دنیا) فریب مى‏دهد، زیان مى‏رساند و تند مى‏گذرد. از این رو خدا دنیا را پاداش دوستان خود نپسندید، و آن را جایگاه کیفر دشمنان خود قرار نداد، و همانا مردم دنیا چون کاروانى باشند که هنوز بار انداز نکرده کاروان سالار بانگ کوچ سر دهد تا بار بندند و برانند.

حکمت 416

روش برخورد با دنیا

(اخلاقى، اقتصادى) و درود خدا بر او، فرمود: (به فرزندش امام مجتبى علیه السّلام خطاب کرد:) چیزى از دنیاى حرام براى پس از مرگت باقى مگذار، زیرا آنچه از تو مى‏ماند نصیب یکى از دو تن خواهد شد، یا شخصى است که آن را در طاعت خدا به کار گیرد، پس سعادتمند مى‏شود به چیزى که تو را به هلاکت افکنده است. و یا شخصى که آن را در نافرمانى خدا به کار گیرد، پس هلاک مى‏شود به آنچه که تو جمع آورى کردى، پس تو در گناه او را یارى کرده‏اى، که هیچ یک از این دو نفر سزاوار آن نیستند تا بر خود مقدّم دارى. (این حکمت به گونه دیگرى نیز نقل شده) پس از ستایش پروردگار آنچه از دنیا هم اکنون در دست تو است، پیش از تو در دست دیگران بود، و پس از تو نیز به دست دیگران خواهد رسید، و همانا تو براى دو نفر مال خواهى اندوخت، یا شخصى که اموال جمع شده تو را در طاعت خدا به کار گیرد، پس به آنچه که تو را به هلاکت افکند سعادتمند مى‏شود، یا کسى است که آن را در گناه به کار اندازد، پس با اموال جمع شده تو هلاک خواهد شد، که هیچ یک از این دو نفر سزاوار نیستند تا بر خود مقدّمشان بدارى، و بار آنان را بر دوش کشى، پس براى گذشتگان رحمت الهى، و براى بازماندگان روزى خدا را امیدوار باش.

حکمت 417

شرائط توبه و استغفار

(اعتقادى، اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: (شخصى در حضور امام علیه السّلام بدون توجه لازم گفت: استغفر اللَّه، امام فرمود) مادرت بر تو بگرید، مى‏دانى معناى استغفار چیست استغفار درجه والا مقامان است، و داراى شش معنا است، اوّل-  پشیمانى از آنچه گذشت، دوّم-  تصمیم به عدم بازگشت، سوم-  پرداختن حقوق مردم‏

 

731

چنانکه خدا را پاک دیدار کنى که چیزى بر عهده تو نباشد، چهارم-  تمام واجب‏هاى ضایع ساخته را به جا آورى، پنجم-  گوشتى که از حرام بر اندامت روییده، با اندوه فراوان آب کنى، چنانکه پوست به استخوان چسبیده گوشت تازه بروید، ششم-  رنج طاعت را به تن بچشانى چنانکه شیرینى گناه را به او چشانده بودى، پس آنگاه بگویى، استغفر اللَّه

حکمت 418

ره آورد حلم

(اخلاقى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: حلم و بردبارى، خویشاوندى است.

حکمت 419

مشکلات انسان

(علمى، اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: بیچاره فرزند آدم اجلش پنهان، بیمارى‏هایش پوشیده، اعمالش همه نوشته شده، پشّه‏اى او را آزار مى‏دهد، جرعه‏اى گلو گیرش شده او را از پاى در آورد، و عرق کردنى او را بد بو سازد.

حکمت 420

راه درمان شهوت، و عفو اهانت کننده

(اخلاقى، سیاسى) و درود خدا بر او، فرمود: (اصحاب امام پیرامونش نشسته بودند که زنى زیبا از آنجا گذشت، حاضران دیده به آن زن دوختند. امام فرمود:) همانا دیدگان این مردان به منظره شهوت آمیز دوخته شده و به هیجان آمده‏اند، هر گاه کسى از شما با نگاه به زنى به شگفتى آید، با همسرش بیامیزد که او نیز زنى چون زن وى باشد. (مردى از خوارج گفت: خدا این کافر را بکشد چقدر فقه مى‏داند مردم براى کشتن او برخاستند، امام فرمود) آرام باشید، دشنام را با دشنام باید پاسخ داد یا بخشیدن از گناه.

حکمت 421

ره آورد عقل

(علمى) و درود خدا بر او، فرمود: عقل تو را کفایت کند که راه گمراهى را از رستگارى نشانت دهد.

حکمت 422

ارزش نیکوکارى

(اخلاقى، تربیتى) و درود خدا بر او، فرمود: کار نیک به جا آورید، و آن را هر مقدار که باشد کوچک نشمارید، زیرا کوچک آن بزرگ، و اندک آن فراوان است، و کسى از شما نگوید که: دیگرى در انجام کار نیک از من سزاوارتر است گر چه سوگند به خدا که چنین است: خوب و بد را طرفدارانى است که هر گاه هر کدام از آن دو را واگذارید، انجامشان خواهند داد.

حکمت 423

ره آورد خودسازى

(اعتقادى، اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: کسى که نهان خود را اصلاح کند، خدا آشکار او را نیکو گرداند، و کسى که براى دین خود کار کند، خدا دنیاى او را کفایت فرماید، و کسى که میان خود و خدا را نیکو گرداند، خدا میان او و مردم را اصلاح خواهد کرد.

حکمت 424

ارزش عقل و بردبارى

(اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: بردبارى پرده‏اى است پوشاننده، و عقل شمشیرى است برّان، پس کمبودهاى اخلاقى خود را با بردبارى بپوشان، و هواى نفس خود را با شمشیر عقل بکش.

حکمت 425

مسؤولیّت توانگران

(اعتقادى، اقتصادى)

 

و درود خدا بر او، فرمود: خدا را بندگى است که براى سود رساندن به دیگران، نعمت‏هاى خاصّى به آنان بخشیده، تا آنگاه که دست بخشنده دارند نعمت‏ها را در دستشگان باقى مى‏گذارد، و هر گاه از بخشش دریغ کنند، نعمت‏ها را از دستشان گرفته و به دست دیگران خواهد داد.

حکمت 426

دو چیز ناپایدار

(اقتصادى، معنوى) و درود خدا بر او، فرمود: سزاوار نیست که بنده خدا به دو خصلت اعتماد کنند: تندرستى، و توانگرى، زیرا در تندرستى ناگاه او را بیمار بینى، و در توانگرى ناگاه او را تهیدست.

حکمت 427

جایگاه شکوه کردن

(اخلاقى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: کسى که از نیاز خود نزد مؤمنى شکایت کند، گویى به پیشگاه خدا شکایت برده است، و کسى که از نیازمندى خود نزد کافرى شکوه کند، گویى از خدا شکوه کرده است.

حکمت 428

شناخت روز عید

(اجتماعى، اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: (در یکى از روزهاى عید) این عید کسى است که خدا روزه‏اش را پذیرفته، و نماز او را ستوده است، و هر روز که خدا را نافرمانى نکنند، آن روز عید است

حکمت 429

اندوه سرمایه‏داران

(اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: بزرگ‏ترین حسرت‏ها در روز قیامت، حسرت خوردن مردى است که مالى را به گناه گرد آورد، و آن را شخصى به ارث برد که در اطاعت خداى سبحان، بخشش کرد، و با آن وارد بهشت شد، و گرد آورنده اوّلى وارد جهنّم گردید.

حکمت 430

اندوه زر اندوزى

(اعتقادى، اقتصادى) و درود خدا بر او، فرمود: همانا زیانکارترین مردم در معاملات، و نومیدترین مردم در تلاش، مردى است که تن در گرد آورى مال خسته دارد، امّا تقدیرها با خواست او هماهنگ نباشد، پس با حسرت از دنیا رود، و با بار گناه به آخرت روى آورد.

حکمت 431

اقسام روزى

(اقتصادى، اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: روزى بر دو قسم است: آن که و را مى‏خواهد، و آن که تو او را مى‏جویى. کسى که دنیا را خواهد، مگر نیز او را مى‏طلبد تا از دنیا بیرونش کند، و کسى که آخرت خواهد، دنیا او را مى‏طلبد تا روزى او را به تمام پردازد.

حکمت 432

ویژگى‏هاى دوستان خدا

(اخلاقى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: دوستان خدا آنانند که به درون دنیا نگریستند آنگاه که مردم به ظاهر آن چشم دوختند، و سر گرم آینده دنیا شدند آنگاه که مردم به امور زودگذر دنیا پرداختند. پس هواهاى نفسانى که آنان را از پاى در مى‏آورد، کشتند، و آنچه که آنان را به زودى ترک مى‏کرد، ترک گفتند، و بهره‏مندى دنیا پرستان را از دنیا، خوار شمردند، و دست‏یابى آنان را به دنیا زودگذر دانستند. با آنچه مردم آشتى کردند، دشمنى ورزیدند، و با آنچه دنیا پرستان دشمن شدند آشتى کردند، قرآن به وسیله آنان شناخته مى‏شود، و آنان به کتاب خدا آگاهند، قرآن به وسیله آنان پا بر جاست و آنان به کتاب خدا استوارند، به بالاتر از آنچه امیدوارند چشم نمى‏دوزند، و غیر از آنچه که از آن مى‏ترسند هراس ندارند.

حکمت 433

ضرورت توجّه به فنا پذیرى لذّت‏ها

(اخلاقى، اعتقادى)

 

و درود خدا بر او، فرمود: پایان لذّت‏ها، و بر جاى ماندن تلخى‏ها را به یاد آورید.

حکمت 434

آزمودن انسان‏ها

(علمى) و درود خدا بر او، فرمود: مردم را بیازماى، تا دشمن گردى.

مى‏گویم: (بعضى این حکمت را از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نقل کردند، و نقل ثعلب«» از این اعرابى را تأیید مى‏کند که این کلام از على علیه السّلام است، اعرابى از مأمون نقل کرد. اگر على علیه السّلام نگفته بود «بیازماى تا دشمن گردى» من مى‏گفتم که «دشمن دار تا بیازمایى»

حکمت 435

ارزش‏هاى والاى اخلاقى

(اخلاقى، اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: خدا در شکرگزارى را بر بنده‏اى نمى‏گشاید که در فزونى نعمت‏ها را بر او ببندد، و در دعا را بر روى او باز نمى‏کند که در اجابت کردن را نگشاید، و در توبه کردن را باز نگذاشته که در آمرزش را بسته نگهدارد.

حکمت 436

راه شناخت بزرگواران

(اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: شایسته‏ترین مردم به بزرگوارى آن که بزرگواران را با او بسنجند.

حکمت 437

شناخت عدل و بخشش

(اجتماعى، اقتصادى) و درود خدا بر او، فرمود: (از امام پرسیدند عدل یا بخشش، کدام یک برتر است، فرمود:) عدالت: هر چیزى را در جاى خود مى‏نهد، در حالى که بخشش آن را از جاى خود خارج مى‏سازد. عدالت تدبیر عمومى مردم است، در حالى که بخشش گروه خاصّى را شامل است، پس عدالت شریف‏تر و برتر است.

حکمت 438

جهل و دشمنى

(علمى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: مردم دشمن آنند که نمى‏دانند.

حکمت 439

تعریف زهد و پارسایى

(اعتقادى، اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: زهد بین دو کلمه از قرآن است، که خداى سبحان فرمود: «تا بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخورید، و به آنچه به شما رسیده شادمان مباشید» کسى که بر گذشته افسوس نخورد، و به آینده شادمان نباشد، همه جوانب زهد را رعایت کرده است.

حکمت 440

نقش خوابدیدن‏ها در زندگى

(علمى) و درود خدا بر او، فرمود: خواب دیدن‏ها چه بسا تصمیم‏هاى روز را نقش بر آب کرده است.«»

حکمت 441

تجربه کارى و شناخت مدیران

(سیاسى) و درود خدا بر او، فرمود: فرمانروایى، میدان مسابقه مردان است.

حکمت 442

راه انتخاب شهرها براى زندگى

(اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: هیچ شهرى براى تو از شهر دیگر بهتر نیست، بهترین شهرها آن است که پذیراى تو باشد.

حکمت 443

ویژگى‏هاى مالک اشتر

(اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: (وقتى خبر شهادت مالک اشتر که رحمت خدا بر او باد، به امام رسید فرمود) مالک چه مالکى به خدا اگر کوه بود، کوهى که در سرفرازى یگانه بود، و اگر سنگ بود، سنگى سخت و محکم بود، که هیچ رونده‏اى به اوج قلّه او نمى‏رسید، و هیچ برنده‏اى بر فراز آن پرواز نمى‏کرد

(فند. کوهى است از دیگر کوه‏ها ممتاز و جدا افتاده باشد)

 

حکمت 444

ارزش تداوم کار

 

(علمى) و درود خدا بر او، فرمود: چیز اندک که با اشتیاق تداوم یابد، بهتر از فراوانى است که رنج آور باشد.

حکمت 445

انسان شناسى

(اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: اگر در کسى خصلتى شگفت دیدید، همانند آن را نیز انتظار کشید.

حکمت 446

ضرورت پرداخت دیون مردم

(اقتصادى، حقوقى) و درود خدا بر او، فرمود: (امام به پدر فرزدق، غالب بن صعصعه فرمود)«» شتران فراوانت چه شده‏اند. (پاسخ داد، اى امیر مؤمنان، پرداخت حقوق آنها را پراکنده ساخت امام فرمود) این بهترین راه مصرف آن بود.

حکمت 447

ضرورت فقه در تجارت

(اقتصادى) و درود خدا بر او، فرمود: کسى که بدون آموزش فقه اسلامى تجارت کند، به ربا خوارى آلوده شود.

حکمت 448

راه برخورد با مصیبت‏ها

(اعتقادى، اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: کسى که مصیبت‏هاى کوچک را بزرگ شمارد خدا او را به مصیبت‏هاى بزرگ مبتلا خواهد کرد.

حکمت 449

راه مبارزه با هوا پرستى

(اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: کسى که خود را گرامى دارد، هوا و هوس را خوار شمارد.

حکمت 450

پرهیز از شوخى کردن

(اخلاق اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: هیچ کس شوخى بیجا نکند جز آن که مقدارى از عقل خویش را از دست بدهد.

منبع : شمیمِ بهشتحکمت چهارصد و یک تا چهارصد و پنجاه
برچسب ها : فرمود ,حکمت ,درود ,اخلاقى ,اخلاقى، ,آنچه ,اعتقادى، اخلاقى ,اخلاقى، تربیتى ,اخلاقى، اجتماعى ,امام فرمود ,علیه السّلام ,مصیبت‏ها اخلاقى، تربیتى

ذکر شیخ ممشاد دینوری رحمة الله علیه

:: ذکر شیخ ممشاد دینوری رحمة الله علیه

ذکر شیخ ممشاد دینوری رحمة الله علیه

آن ستوده رجال، آن ربوده جلال، آن صاحب دولت زمانه، آن عالی همت یگانه، آن مجرد شده از کینه وری، شیخ وقت ممشاد دینوری - (رحمة الله علیه) - پیر عهد بود و یگانه روزگار و ستوده به همه کمالی و برگزیده به همه خصالی، و در ریاضت وخدمت و مشاهدت و حرمت آیتی بود و پیوسته در خانقاه بسته داشتی چون مسافر به در خانقاه رسید، او در پس درآمدی.

و گفتی: «مسافری یا مقیم؟ اگر مقیمی درآی، و اگر مسافری این خانقاه جای تو نیست، که روزی چند بباشی و ما با تو خوی کنیم، آن گاه بروی و ما را در فراق تو طاقت نبود».

وقتی مردی به نزدیک او آمد. و گفت: «دعائی در کار من کن ». گفت: «برو به کوی خدا شو تا به دعای ممشادت حاجت نبود».

مرد گفت: «یا شیخ! کوی خدا کجا است؟». گفت: «آنجا که تو نباشی ». مرد برفت و از میان خلق عزلت گرفت و دولت او را دریافت و هم نشین سعادت گشت و با حق آرام گرفت تا چنان شد که وقتی (سیلی) عظیم آمد به دینور رسید.

خلق همه روی به صومعه ممشاد نهادند. در آن میان آن جوانمرد را دیدند می آمد و سجاده بر روی آب افگنده وآب او رامی آورد.

چون ممشاد او را بدید گفت: «این چه حالت است؟». جوانمرد گفت: «مرا این دادی و می پرسی؟ اینک حق - تعالی - مرا از دعاء ممشاد و غیر او مستغنی گردانید و بدین جا رسانید که می بینی ».

نقل است که گفت: «چون دانستم که کارهای درویشان همه حقیقت باشد دیگر با هیچ درویش مزاح نکردم، که وقتی درویشی نزدیک ما آمد.

و گفت: ایها الشیخ! می خواهم که مرا عصیده یی کنی، ناگاه بر زبانم برفت که: ارادت و عصیده؟ روی به بادیه نهاد و همین می گفت تا در همان بمرد».

نقل است که گفت: «مرا وامی بود ومن بدآن مشغول دل بودم. به خواب دیدم که کسی می گفت: یا بخیل! این مقدار که فراستدی برماست. تو خوش فرا گیر و مترس، بر تو فراستدن و بر ما دادن! بعد از آن با هیچ قصاب و بقال شمار نکردم ».

و او را کلماتی عالی است و سخن اوست که گفت: «اصنام مختلف اند بعضی را از خلق بت نفس اوست و بعضی را فرزند او و بعضی را مال و بعضی را زن او و بعضی را حرمت او و بعضی را نماز و روزه و زکوة او و حال او، و بت بسیار است.

هر یکی از خلق بسته بتی اند از این بتان و فراز این بتان هیچ کس را نیست مگر آن را که نبیند نقس خویش را حال و محل و هیچ اعتمادش نبود. بر افعال خویش شکر نگوید، بل که چنان باید که هرچه از او ظاهر شود از خیر وشر، بدآن از نفس خویش راضی نبود و ملامت کننده خویش بود».

و گفت: «ادب به جا آوردن مرید حرمت پیران بود و نگاهداشتن خدمت برادران و از سبب ها بیرون آمدن و آداب شرع بر خویشتن نگاهداشتن ».

و گفت: «هرگز در نزدیکی پیری نشدم الا از حال خویش خالی شده و منتظر برکات او می بودم تا چه درآید؟». و گفت: «هر که پیش پیری شود برای خطر خویش، منقطع ماند از کرامات در نشست با او».

و سخن اوست که گفت: «در صحبت اهل صلاح، صلاح دل پدید آید و در صحبت اهل فساد، فساد دل ظاهر شود». و گفت: «اسباب علائق است و تعویق موانع اسباب به مسبوق قضا فراغت و نیکوترین حال مردان آن است که کسی افتاده بود از نفس او دید خلق و اعتماد کرده بود در جمله کارها بر خدای، تعالی ».

و گفت: «فراغت دل در خالی بودن است از آنچه اهل دنیا دست در او زده اند از فضول دنیا». و گفت: «اگر حکمت اولین وآخرین جمع کنی و دعوی کنی به جمله احوال سادات اولیا، هرگز به درجه عرفان نرسی تا سر تو ساکن نشود به خدای - تعالی - و استواری در تو پدید نیاید بر آنچه خدای - تعالی - ضمان کرده است تو را».

و گفت: «جمله معرفت صدق افتقار (است) به خدای،تعالی ». و گفت: «معرفت به سه وجه حاصل شود: یکی به تفکر در امور که: چگونه آن را تدبیر کرده است؟ و دیگر در مقادیر که چگونه آنرا تقدیر کرده است؟ و در خلق (که) چگونه آنرا آفریده است »؟ اگر کسی شرح این سه کلمات باز دهد مجلدی برآید، اما این کتاب جای آن نیست.

و گفت: «جمع آن است که خلق را جمع گردانید در توحید و تفرقه آن است که در شعریعتشان متفرق گردانید». و گفت: «طریق حق بعید است و صبر بر آن شدید».

و گفت: «حکما که حکمت یافتند به خاموشی یافتند و تفکر». و گفت: «ارواح انبیاء در حال کشف و مشاهده اند و ارواح صدیقان در قربت و اطلاع ».

و گفت: «تصوف صفاء اسرار است و عمل کردن بدآنچه رضاء جبار است و صحبت داشتن با خلق بی اختیار». و گفت: «تصوف توانگری نمودن است و مجهولی گزیدن که خلق نداند و دست بداشتن چیزی که به کار نیاید». و گفت: «توکل وداع کردن طمع است از هر چه طبع و دل و نفس بدآن میل کند».

از او پرسیدند که : «درویش گرسنه شود، چه کند؟». گفت: «نماز کند». گفتند: «اگر قوت ندارد». گفت: «بخسبد». گفتند: «اگر نتواند خفت ». گفت: «حق - تعالی - درویش را از این سه چیز خالی ندارد یا قوت یا غذا یا اجل ».

و چون وفاتش نزدیک رسید، گفتند: «آخر علت تو چگونه است؟». گفت: «علت را از من پرسید؟». گفتند: بگو: «لا اله الاالله ».

روی به دیوار کرد و گفت همگی من به توفانی شد. جزاء آن کسی که تو را دوست دارد این بود؟». یکی گفت: «خدای - تعالی - با تو چه کرد؟».

گفت: «سی سال است تا بهشت بر من عرضه می کند در آنجا ننگرسته ام ». گفتند: «دل خویش چگونه می یابی؟». گفت: «سی سال است تا دل خویش را گم کرده ام و خواسته ام تا باز یابم، نیافتم. چون درین مدت باز نیافته ام درین حال که جمله صدیقان دل گم کنند من چگونه باز خواهم یافت؟». این بگفت و جان تسلیم کرد. رحمة الله علیه.

 

منبع : شمیمِ بهشتذکر شیخ ممشاد دینوری رحمة الله علیه
برچسب ها : خویش ,تعالی ,ممشاد ,بعضی ,گفتند ,کرده ,رحمة الله ,الله علیه ,دینوری رحمة ,ممشاد دینوری ,گفتند «اگر

حکمت سیصد و پنجاه و یک تا چهارصد

:: حکمت سیصد و پنجاه و یک تا چهارصد



حکمت 351


امیدوارى در سختى‏ها


(معنوى) و درود خدا بر او، فرمود: چون سختى‏ها به نهایت رسد، گشایش پدید آید، و آن هنگام که حلقه‏هاى بلا تنگ گردد آسایش فرا رسد.


حکمت 352


اعتدال در پرداخت به امور خانواده


(اخلاق اجتماعى، خانوادگى)
و درود خدا بر او، فرمود: (به برخى از یاران خود فرمود) بیشترین اوقات زندگى را به زن و فرزندت اختصاص مده، زیرا اگر زن و فرزندت از دوستان خدا باشند خدا آنها را تباه نخواهد کرد، و اگر دشمنان خدایند، چرا غم دشمنان خدا را مى‏خورى


حکمت 353


بزرگترین عیب


(اخلاقى)
و درود خدا بر او، فرمود: بزرگ‏ترین عیب آن که چیزى را که در خود دارى، بر دیگران عیب بشمارى


حکمت 354


روش تبریک گفتن در تولّد فرزند


(اجتماعى، اخلاقى)
و درود خدا بر او، فرمود: (در حضور امام، شخصى با این عبارت، تولّد نوزادى را تبریک گفت «قدم دلاورى یکّه سوار مبارک باد»«» چنین مگو بلکه بگو: خداى بخشنده را شکرگزار، و نوزاد بخشیده بر تو مبارک، امید که بزرگ شود و از نیکوکارى‏اش بهرمند گردى


حکمت 355


پرهیز از تجمّل گرایى


(اقتصادى، سیاسى)
و درود خدا بر او، فرمود: (وقتى یکى از کارگزاران امام خانه با شکوهى ساخت به او فرمود) سکّه‏هاى طلا و نقره سر بر آورده خود را آشکار ساختند، همانا ساختمان مجلّل بى‏نیازى و ثروتمندى تو را مى‏رساند.


حکمت 356


قدرت خداوند در روزى رسانى


(اعتقادى)
و درود خدا بر او، فرمود: (از امام پرسیدند اگر در خانه مردى را به رویش بندند، روزى او از کجا خواهد آمد فرمود)


 


از آن جایى که مرگ او مى‏آید


حکمت 357


روش تسلیت گفتن


(اخلاق اجتماعى)
و درود خدا بر او، فرمود: (مردمى را در مرگ یکى از خویشاوندانشان چنین تسلیت گفت) مردن از شما آغاز نشده، و به شما نیز پایان نخواهد یافت. این دوست شما به سفر مى‏رفت، اکنون پندارید که به یکى از سفرها، رفته، اگر او باز نگردد، شما به سوى او خواهید رفت.


حکمت 358


مسؤولیّت نعمت‏ها


(اخلاقى، اقتصادى)
و درود خدا بر او، فرمود: اى مردم، باید خدا شما را به هنگام نعمت همانند هنگامه کیفر، ترسان بنگرد. زیرا کسى که رفاه و گشایش را زمینه گرفتار شدن خویش نداند، پس خود را از حوادث ترسناک ایمن مى‏پندارد، و آن کس که تنگدستى را آزمایش الهى نداند پاداشى را که امیدى به آن بود از دست خواهد داد.


حکمت 359


راه خودسازى


(اخلاقى، تربیتى)
و درود خدا بر او، فرمود: اى اسیران آرزوها، بس کنید زیرا صاحبان مقامات دنیا را تنها دندان حوادث روزگار به هراس افکند، اى مردم کار تربیت خود را خود بر عهده گیرید، و نفس را از عادت‏هایى که به آن حرص دارد باز گردانید.


حکمت 360


ضرورت پرهیز از بدگمانى


(اخلاق اجتماعى)
و درود خدا بر او، فرمود: شایسته نیست به سخنى که از دهان کسى خارج شد، گمان بد ببرى، چرا که براى آن برداشت نیکویى مى‏توان داشت.


حکمت 361


روش خواستن از خدا


(عبادى، معنوى)
و درود خدا بر او، فرمود: هر گاه از خداى سبحان درخواستى دارى، ابتدا بر پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله و سلّم درود بفرست، سپس حاجت خود را بخواه، زیرا خدا بزرگوارتر از آن است که از دو حاجت درخواست شده، یکى را برآورد و دیگرى را باز دارد.


حکمت 362


ضرورت پرهیز از جدال و درگیرى


(اجتماعى، اخلاقى)
و درود خدا بر او، فرمود: هر کس که از آبروى خود بیمناک است از جدال بپرهیزد.


حکمت 363


نشانه بى‏خردى


(اخلاقى)
و درود خدا بر او، فرمود: شتاب پیش از توانایى بر کار، و سستى پس از به دست آوردن فرصت از بى‏خردى است.


حکمت 364


جایگاه پرسیدن


(علمى)
و درود خدا بر او، فرمود: از آنچه پدید نیامده نپرس، که آنچه پدید آمده براى سرگرمى تو کافى است.


حکمت 365


ارزش‏هاى اخلاقى


(اخلاقى، اجتماعى)
و درود خدا بر او، فرمود: اندیشه، آیینه‏اى شفّاف و عبرت از حوادث، بیم دهنده‏اى خیر اندیش است، و تو را در ادب کردن نفس همان بس که از آنچه انجام دادنش را براى دیگران نمى‏پسندى بپرهیزى.


حکمت 366


هماهنگى علم و عمل


(عملى، اخلاقى)
و درود خدا بر او، فرمود: علم و عمل پیوندى نزدیک دارند.


 


و کسى که دانست باید به آن عمل کند، چرا که علم، عمل را فراخواند، اگر پاسخش داد مى‏ماند و گر نه کوچ مى‏کند.


حکمت 367


روش برخورد با دنیا


(اخلاقى، معنوى)
و درود خدا بر او، فرمود: اى مردم، کالاى دنیاى حرام چون برگ‏هاى خشکیده وبا خیز است، پس از چراگاه آن دورى کنید، که دل کندن از آن لذّت بخش‏تر از اطمینان داشتن به آن است، و به قدر ضرورت از دنیا برداشتن بهتر از جمع آورى سرمایه فراوان است. آن کس که از دنیا زیاد برداشت به فقر محکوم است، و آن کس که خود را از آن بى‏نیاز انگاشت در آسایش است، و آن کس که زیور دنیا دیدگانش را خیره سازد دچار کور دلى گردد، و آن کس که به دنیاى حرام عشق ورزید، درونش پر از اندوه شد، و غم و اندوه‏ها در خانه دلش رقصان گشت، که از سویى سرگرمش سازند، و از سویى دیگر رهایش نمایند، تا آنجا که گلویش را گرفته در گوشه‏اى بمیرد، رگ‏هاى حیات او قطع شده، و نابود ساختن او بر خدا آسان، و به گور انداختن او به دست دوستان است. امّا مؤمن با چشم عبرت به دنیا مى‏نگرد، و از دنیا به اندازه ضرورت برمى‏دارد، و سخن دنیا را از روى دشمنى مى‏شنود، چرا که تا گویند سرمایه دار شد، گویند تهیدست گردید، و تا در زندگى شاد مى‏شوند، با فرا رسیدن مرگ غمگین مى‏گردند، و این اندوه چیزى نیست که روز پریشانى و نومیدى هنوز نیامده است.


حکمت 368


فلسفه کیفر و پاداش


(عبادى، معنوى)
و درود خدا بر او، فرمود: همانا خداوند پاداش را بر اطاعت، و کیفر را بر نافرمانى قرار داد، تا بندگان را از عذابش برهاند، و به سوى بهشت کشاند.


حکمت 369


خبر از مسخ ارزش‏ها


(اجتماعى، تاریخى سیاسى)
و درود خدا بر او، فرمود: روزگارى بر مردم خواهد آمد که از قرآن جز نشانى، و از اسلام جز نامى، باقى نخواهد ماند. مسجدهاى آنان در آن روزگار آبادان، امّا از هدایت ویران است. مسجد نشینان و سازندگان بناهاى شکوهمند مساجد، بدترین مردم زمین مى‏باشند، که کانون هر فتنه، و جایگاه هر گونه خطاکارى‏اند، هر کس از فتنه بر کنار است او را به فتنه باز گردانند، و هر کس که از فتنه عقب مانده او را به فتنه‏ها کشانند، که خداى بزرگ فرماید: «به خودم سوگند، بر آنان فتنه‏اى بگمارم که انسان شکیبا در آن سرگردان ماند» و چنین کرده است، و ما از خدا مى‏خواهیم که از لغزش غفلت‏ها در گذرد.


حکمت 370


هدفدارى انسان و ضرورت تقوا


 


(اخلاقى، اجتماعى)
و درود خدا بر او، فرمود: (نقل کردند که امام علیه السّلام کمتر بر منبرى مى‏نشست که پیش از سخن این عبارت را نگوید:) اى مردم از خدا بترسید، هیچ کس بیهوده آفریده نشد تا به بازى پردازد، و او را به حال خود وانگذاشته‏اند تا خود را سرگرم کارهاى بى‏ارزش نماید، و دنیایى که در دیده‏ها زیباست، جایگزین آخرتى نشود که آن را زشت مى‏انگارند، و مغرورى که در دنیا به بالاترین مقام رسیده،


 


چون کسى نیست که در آخرت به کمترین نصیبى رسیده است.


حکمت 371


ارزش‏هاى والاى اخلاقى


(اخلاقى، معنوى، اجتماعى)
و درود خدا بر او، فرمود: هیچ شرافتى برتر از اسلام، و هیچ عزّتى گرامى‏تر از تقوا، و هیچ سنگرى نیکوتر از پارسایى، و هیچ شفاعت کننده‏اى کار سازتر از توبه، و هیچ گنجى بى‏نیاز کننده‏تر از قناعت، و هیچ مالى در فقر زدایى، از بین برنده‏تر از رضایت دادن به روزى نیست. و کسى که به اندازه کفایت زندگى از دنیا بردارد به آسایش دست یابد، و آسوده خاطر گردد، در حالى که دنیا پرستى کلید دشوارى، و مرکب رنج و گرفتارى است، و حرص ورزى و خود بزرگ بینى و حسادت، عامل بى‏پروایى در گناهان است، و بدى، جامع تمام عیب‏ها است.


حکمت 372


عوامل استحکام دین و دنیا


(علمى، اخلاقى، اقتصادى)
و درود خدا بر او، فرمود: (به جابر بن عبد اللَّه انصارى فرمود) اى جابر استوارى دین و دنیا به چهار چیز است: عالمى که به علم خود عمل کند، و جاهلى که از آموختن سرباز نزند، و بخشنده‏اى که در بخشش بخل نورزد، و فقیرى که آخرت خود را به دنیا نفروشد. پس هر گاه عالم علم خود را تباه کند، نادان به آموختن روى نیاورد، هر گاه بى‏نیاز در بخشش بخل ورزد، تهیدست آخرت خویش را به دنیا فروشد. اى جابر کسى که نعمت‏هاى فراوان خدا به او روى کرد، نیازهاى فراوان مردم نیز به او روى آورد، پس اگر صاحب نعمتى حقوق واجب الهى را بپردازد، خداوند نعمت‏ها را بر او جاودانه سازد، و آن کس که حقوق واجب الهى در نعمت‏ها را نپردازد، خداوند، آن را به زوال و نابودى کشاند.


حکمت 373


مراحل امر به معروف و نهى از منکر


(اخلاقى، اجتماعى، سیاسى)
و درود خدا بر او، فرمود: (ابن جریر طبرى در تاریخ خود از عبد الرحمن بن ابى لیلى فقیه نقل کرد، که براى مبارزه با حجّاج به کمک ابن اشعث برخاست،«» براى تشویق مردم گفت من از على علیه السّلام «که خداوند درجاتش را در میان صالحان بالا برد، و ثواب شهیدان و صدّیقان به او عطا فرماید» در حالى که با شامیان رو برو شدیم شنیدم که فرمود) اى مؤمنان» هر کس تجاوزى را بنگرد، و شاهد دعوت به منکرى باشد، و در دل آن را انکار کند خود را از آلودگى سالم داشته است، و هر کس با زبان آن را انکار کند پاداش آن داده خواهد شد، و از اوّلى برتر است، و آن کس که با شمشیر به انکار بر خیزد تا کلام خدا بلند و گفتار ستمگران پست گردد، او را رستگارى را یافته و نور یقین در دلش تابیده.


حکمت 374


مراحل امر به معروف و نهى از منکر


(اخلاقى، اجتماعى، سیاسى)
و درود خدا بر او، فرمود: (و همانند حکمت گذشته، سخن دیگرى از امام نقل شد) گروهى، منکر را با دست و زبان و قلب انکار مى‏کنند، آنان تمامى خصلت‏هاى نیکو را در خود


 


گرد آورده‏اند. گروهى دیگر، منکر را با زبان و قلب انکار کرده، امّا دست به کارى نمى‏برند، پس چنین کسى دو خصلت از خصلت‏هاى نیکو را گرفته و دیگرى را تباه کرده است. و بعضى منکر را تنها با قلب انکار کرده، و با دست و زبان خویش اقدامى ندارند، پس دو خصلت را که شریف‏تر است تباه ساخته‏اند و یک خصلت را به دست آورده‏اند. و بعضى دیگر منکر را با زبان و قل و دست رها ساخته‏اند که چنین کسى از آنان، مرده‏اى میان زندگان است«».


و تمام کارهاى نیکو، و جهاد در راه خدا، برابر امر به معروف و نهى از منکر، چونان قطره‏اى«» بر دریاى موّاج و پهناور است، و همانا امر به معروف و نهى از منکر، نه اجلى را نزدیک مى‏کنند، و نه از مقدار روزى مى‏کاهند، و از همه اینها برتر، سخن حق در پیش روى حاکمى ستمکار است.


حکمت 375


مراحل شکست در مبارزه


(سیاسى، نظامى، اخلاقى)
و درود خدا بر او، فرمود: (از ابى جحیفه«» نقل شد، گفت از امیر مؤمنان شنیدم که فرمود علیهم السّلام) اوّلین مرحله از جهاد که در آن باز مى‏مانید، جهاد با دستانتان، سپس جهاد با زبان، و آنگاه جهاد با قلب‏هایتان مى‏باشد، پس کسى که با قلب، معروفى را ستایش نکند، و منکرى را انکار نکند، قلبش واژگون گشته، بالاى آن پایین، و پایین قلب او بالا قرار خواهد گرفت.


حکمت 376


سر انجام حق و باطل


(اعتقادى)
و درود خدا بر او، فرمود: حق سنگین امّا گواراست، و باطل، سبک امّا کشنده.


حکمت 377


ضرورت ترسیدن از عذاب الهى


(اعتقادى)
و درود خدا بر او، فرمود: بر بهترین افراد این امّت از عذاب الهى ایمن مباشید زیرا که خداى بزرگ فرمود. «از کیفر خدا ایمن نیستند جز زیانکاران» و بر بدترین افراد این امّت از رحمت خدا نومید مباشید زیرا که خداى بزرگ فرمود. «همانا از رحمت خدا نومید نباشند جز کافران»


حکمت 378


آثار شوم بخل ورزى


(اخلاقى، اقتصادى)
و درود خدا بر او، فرمود: بخل ورزیدن کانون تمام عیب‏ها، و مهارى است که انسان را به سوى هر بدى مى‏کشاند.


حکمت 379


اقسام روزى و پرهیز از حرص زدن


(اقتصادى، اعتقادى)
و درود خدا بر او، فرمود: اى فرزند آدم روزى دو گونه است، روزیى که تو آن را جویى، و روزیى که تو را مى‏جوید، که اگر به سراغش نروى به سوى تو آید. پس اندوه سال خود را بر اندوه امروزت منه، که بر طرف کردن اندوه هر روز از عمر تو را کافى است. اگر سال آینده در شمار عمر تو باشد همانا خداى بزرگ در هر روز سهم تو را خواهد داد،


 


و اگر از شمار عمرت نباشد تو را با اندوه آنچه کار است که هرگز جوینده‏اى در گرفتن سهم روزى تو بر تو پیشى نگیرد، و چیره شونده‏اى بر تو چیره نگردد، و آنچه براى تو مقدّر گشته بى‏کم و کاست به تو خواهد رسید.


مى‏گویم: (این سخن امام علیه السّلام در حکمت 267 آمده، امّا چون در اینجا همان مفاهیم آشکارتر و روشن‏تر بیان گردید آن را بر أساس روشى که در آغاز کتاب تذکّر دادیم آوردیم».


حکمت 380


ضرورت یاد مرگ


(اخلاقى، معنوى)
و درود خدا بر او، فرمود: چه بسیار کسانى که در آغاز روز بودند و به شامگاه نرسیدند، و چه بسیار کسانى که در آغاز شب بر او حسد مى‏بردند و در پایان شب عزاداران به سوگشان نشستند.


حکمت 381


ضرورت راز دارى و کنترل زبان


(اخلاقى، تربیتى)
و درود خدا بر او، فرمود: سخن در بند توست، تا آن را نگفته باشى، و چون گفتى، تو در بند آنى، پس زبانت را نگهدار چنانکه طلا و نقره خود را نگه مى‏دارى، زیرا چه بسا سخنى که نعمتى را طرد یا نعمتى را جلب کرد.


حکمت 382


ارزش سکوت


(اخلاقى، تربیتى)
و درود خدا بر او، فرمود: آنچه نمى‏دانى مگو، بلکه همه آنچه را که مى‏دانى نیز مگو، زیرا خداوند بزرگ بر اعضاء بدنت چیزهایى را واجب کرده که از آنها در روز قیامت بر تو حجّت آورد.


حکمت 383


تلاش در اطاعت و بندگى


(اخلاقى، تربیتى)
و درود خدا بر او، فرمود: بترس که خداوند تو را به هنگام گناهان بنگرد، و در طاعت خویش نیابد، آن گاه از زیانکارى، هر گاه نیرومند شدى توانت را در طاعت پروردگار به کار گیر، و هر گاه ناتوان گشتى، ناتوانى را در نافرمانى خدا قرار ده.


حکمت 384


راه چگونه زیستن


(اخلاقى، تربیتى)
و درود خدا بر او، فرمود: به دنیا آرامش یافتن در حالى که ناپایدارى آن مشاهده مى‏گردد، از نادانى است، و کوتاهى در اعمال نیکو با وجود یقین به پاداش آن، زیانکارى است، و قبل از آزمودن اشخاص، اطمینان پیدا کردن از عجز و ناتوانى است.


حکمت 385


دنیا شناسى


(علمى، معنوى)
و درود خدا بر او، فرمود: از خوارى دنیا نزد خدا همان بس که جز در دنیا، نافرمانى خدا نکنند، و جز با رها کردن دنیا به پاداش الهى نتوان رسید.


حکمت 386


ضرورت استقامت


(علمى، اخلاقى)
و درود خدا بر او، فرمود: جوینده چیزى یا به آن یا به برخى از آن، خواهد رسید.


حکمت 387


شناخت خوبى‏ها و بدى‏ها


(اخلاقى، اعتقادى)
و درود خدا بر او، فرمود: خیرى که در پى آن آتش باشد، خیر نخواهد بود، و شرّى که در پى آن بهشت است شرّ نخواهد بود، و هر نعمتى بى‏بهشت ناچیز است، و هر بلایى بى‏جهنّم، عافیّت است.


حکمت 388


فقر زدایى و سلامت


(اقتصادى، بهداشتى)
و درود خدا بر او، فرمود: آگاه باشید که فقر نوعى بلا است. و سخت‏تر از تنگدستى بیمارى تن و سخت تر از بیمارى تن، بیمارى قلب است، آگاه باشید که همانا عامل تندرستى تن، تقواى دل است.


 


حکمت 389


ضرورت عمل گرایى


(اخلاقى، اجتماعى)
و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که کردارش او را به جایى نرساند، بزرگى خاندانش، او را به پیش نخواهد راند. [در نقل دیگرى آمده که‏] آن کس که ارزش خویش را دست بدهد، بزرگى خاندانش او را سودى نخواهد رساند.


حکمت 390


برنامه ریزى صحیح در زندگى


(اخلاقى، اجتماعى، اخلاق خانواده)
و درود خدا بر او، فرمود: مؤمن باید شبانه روز خود را به سه قسم تقسیم کند، زمانى براى نیایش و عبادت پروردگار، و زمانى براى تأمین هزینه زندگى، و زمانى براى واداشتن نفس به لذّت‏هایى که حلال و مایه زیبایى است. خردمند را نشاید جز آن که در پى سه چیز حرکت کند: کسب حلال براى تأمین زندگى، یا گام نهادن در راه آخرت، یا به دست آوردن لذّت‏هاى حلال.


حکمت 391


ضرورت ترک حرام و غفلت زدگى


(اخلاقى، اعتقادى)
و درود خدا بر او، فرمود: از حرام دنیا چشم پوش، تا خدا زشتى‏هاى آن را به تو نمایاند، و غافل مباش که لحظه‏اى از تو غفلت نشود.


حکمت 392


راه شناخت انسان‏ها (سخن گفتن)


(علمى، اجتماعى)
و درود خدا بر او، فرمود: سخن بگویید تا شناخته شوید، زیرا که انسان در زیر زبان خود پنهان است.


حکمت 393


روش برخورد با دنیا


(اخلاقى، اعتقادى)
و درود خدا بر او، فرمود: از دنیا آن مقدار که به تو مى‏رسد، بردار، و از آنچه پشت کند، روى گردان، و اگر نتوانى، در جستجوى دنیا نیکو تلاش کن. (و از خداوند اندازه آن در نگذر).


حکمت 394


ارزش سخن


(علمى، سیاسى)
و درود خدا بر او، فرمود: بسا سخن که از حمله مسلّحانه کارگرتر است.


حکمت 395


ارزش قناعت


(اقتصادى، اخلاقى)
و درود خدا بر او، فرمود: هر مقدار که قناعت کنى کافى است.


حکمت 396


راه خوب زیستن


(اخلاقى، اجتماعى)
و درود خدا بر او، فرمود: مرگ بهتر از تن به ذلّت دادن و به اندک ساختن بهتر از دست نیاز به سوى مردم داشتن است. اگر به انسان نشسته در جاى خویش چیزى ندهند. با حرکت و تلاش نیز نخواهند داد، روزگار دو روز است، روزى به سود تو، و روزى به زیان تو است، پس آنگاه که به سود تو است به خوشگذرانى و سرکشى روى نیاور، و آنگاه که به زیان تو است شکیبا باش،


حکمت 397


عطر خوب


(تجمّل و زیبایى، بهداشتى)
و درود خدا بر او، فرمود: چه خوب است عطر مشک، تحمّل آن سبک و آسان، و بوى آن خوش و عطر آگین است.


حکمت 398


ترک غرور و یاد مرگ


(اخلاقى، اعتقادى)
و درود خدا بر او، فرمود: فخر فروشى را کنار بگذار، تکبّر و خود بزرگ بینى را رها کن، به یاد مرگ باش.


حکمت 399


حقوق متقابل پدر و فرزند


(اخلاقى، حقوقى، تربیتى)
و درود خدا بر او، فرمود: همانا فرزند را به پدر، و پدر را به فرزند حقّى است. حق پدر بر فرزند این است که فرزند در همه چیز جز نافرمانى خدا، از پدر اطاعت کند، و حق فرزند بر پدر آن که نام نیکو


بر فرزند نهد، خوب تربیتش کند، و او را قرآن بیاموزد«».


حکمت 400


شناخت واقعیّت‏ها و خرافات

(علمى، اعتقادى)
و درود خدا بر او، فرمود: چشم زخم حقیقت دارد، استفاده از نیروهاى مرموز طبیعت حقیقت دارد، سحر و منبع : شمیمِ بهشتحکمت سیصد و پنجاه و یک تا چهارصد
برچسب ها : فرمود ,حکمت ,درود ,اخلاقى، ,است، ,ضرورت ,اخلاقى، تربیتى ,اخلاقى، اجتماعى ,اخلاقى، اعتقادى ,خداى بزرگ ,زمانى براى ,اخلاقى، اجتماعى، سیاسى ,منکر

ذکر ابراهیم خواص رحمة الله علیه

:: ذکر ابراهیم خواص رحمة الله علیه

ذکر ابراهیم خواص رحمة الله علیه

آن سالک بادیه تجرید، آن نقطه دایره توحید، آن محتشم علم و عمل، آن محترم حکم ازل، آن صدیق توکل و اخلاص، قطب وقت ابراهیم خواص - رحمة الله علی - یگانه عهد بود و گزیده اولیاء و بزرگوار عصر، و در طریقت قدمی عظیم داشت و در حقیقت دمی شگرف، و به همه زبانها ممدوح بود و او را رئیس المتوکلین گفته اند و قدم در توکل به جایی رسانیده بود، که به بوی سببی او بادیه قطع کردی؛

و بسیاری مشایخ را یافته بود واز اقران جنید و نوری بود؛ و صاحب تصنیف در معاملات و حقایق. و او را خواص از آن گفتند که زنبیل بافتی. و بادیه بر توکل قطع کردی واو را گفتند: «از عجایب اسفار خود ما را چیزی بگوی ».

گفت: «عجیب تر (آن) بود که: وقتی خضر از من صحبت خواست. من نخواستم در آن ساعت که به دون حق کسی را در دل حظ و مقدار باشد».

در توکل یگانه بود و باریک فرا گرفتی و با اینهمه هرگز سوزن و ریسمان ورکوه و مقراض از وی غایب نبودی. گفتند: «چرا داری؟». گفت: «زیرا که این مقدار در توکل زیان نکند».

نقل است که گفت: «در بادیه همی شدم. کنیزکی را دیدم در غلبات وجد، شوری در وی، سر برهنه، گفتم: ای کنیزک! سر بپوش. گفت، ای خواص! چشم نگه دار!

گفتم: من عاشقم و عاشق چشم نپوشد. اما خود بی اختیار چشم بر تو افتاد. کنیزک گفت: من مستم، مست سر نپوشد، گفتم: از کدام شراب خانه مست شدی؟

گفت: «ای خواص! زنهار دورم میداری، هل فی الدارین غیر الله؟ گفتم: ای کنیزک! مصاحبت من می خواهی! گفت: ای خواص! خام طمعی مکن که از آن نیم که مرد جویم ».

نقل است که پرسیدند از حقیقت ایمان. گفت: «اکنون این جواب ندارم از آن که هرچه گویم عبارت بود. مرا باید که به معاملت جواب گویم.

اما من قصد مکه دارم وتو نیز برین عزمی. در این راه با من صحبت دار تا جواب مسئله خود بیابی ». مرد گفت: «چنان کردم. چون به بادیه فرو رفتیم، هر روز دو قرص و دو شربت آب پدید آمدی.

یکی به من دادی و یکی خود را نگه داشتی. تا روزی در میان بادیه پیری به ما رسید. چون خواص را بدید، از اسب فرو آمد و یکدیگر را بپرسیدند و زمانی سخن گفتند پیر بر نشست و بازگشت.

گفتم: ای شیخ! این پیر که بود؟ گفت: «جواب سؤال تو! گفتم: چگونه؟ گفت: «آن خضر بود - علیه السلام - از من صحبت خواست. من اجابت نکردم. ترسیدم که توکل بر خیزد و اعتماد بر دون حق پدید آید».

نقل است که گفت: «وقتی خضر را دیدم - علیه السلام - در بادیه به صورت مرغی همی پرید. چون او را چنان دیدم، سر در پیش انداختم تا توکلم باطل نشود. او در حال نزدیک من آمد. گفت اگر در من نگرستی بر تو فرو نیامدمی. ومن بر او سلام نکردم که تا نباید که توکلم خلل گیرد».

و گفت: «وقتی در سفری بودم. تشنه شدم چنانکه از تشنگی بیفتادم، یکی را دیدم که آب بر روی من همی زد چشم باز کردم. مردی را دیدم نیکو روی بر اسبی خنگ.

مرا آب داد و گفت: در پس من نشین - ومن به حجاز بودم - چون اندکی از روز بگذشت، مرا گفت: چه می بینی؟ گفتم: مدینه! گفت: فرو آی و پیغامبر را - علیه السلام - از من سلام کن ».

گفت: «در بادیه یک روز به درختی رسیدم که آن جا آب بودی. شیری دیدم عظیم، روی به من نهاد. حکم حق را گردن نهادم. چون نزدیک من رسید، می لنگید، بیامد و در پیش من بخفت، و می نالید. بنگریستم دست او آماس گرفته بود و خوره کرده.

چوبی برگرفتم و دست او بشکافتم تا تهی شد از آنچه گرد آمده بود و خرقه یی بروی بستم، و برخاست و برفت. و ساعتی بود، می آمد و بچه خود را همی آورد و ایشان در گرد من همی گشتند و دنبال می جنبانیدند وگرده یی آوردند و در پیش من نهادند».

نقل است که وقتی با مریدی در بیابان می رفت. آواز غریدن شیر بخاست. مرید را رنگ از روی بشد، درختی بجست و بر آنجا شد و همی لرزید، خواص هم چنان ساکن سجاده بیفگند و در نماز استاد، شیر فرا رسید، دانست که توقیع خاص دارد.

چشم در او نهاد، تا روز نظاره می کرد و خواص به کار مشغول. پس چنان از آنجا برفت، پشه یی او را بگزید، فریاد در گرفت.

مرید گفت: «خواجه! عجب کاریست؟ دوش از شیر نمی ترسیدی. امروز از پشه یی فریاد می کنی؟». گفت: «زیرا که دوش مرا از من ربوده بودند و امروز به خودم باز داده اند».

حامد اسود گفت: «با خواص در سفر بودم. به جائی رسیدم که آنجا ماران بسیار بودند. رکوه بنهاد و بنشست.چون شب درآمد ماران برون آمدند شیخ را آواز دادم.

و گفتم: «خدای را یاد کن، هم چنان کرد، ماران همه باز گشتند. برین حال هم آنجا شب بگذاشتم. چون روز روشن شد، نگاه کردم ماری بر وطای شیخ حلقه کرده بود. فرو افتاد. گفتم: یا شیخ! تو ندانستی؟ گفت هرگز مرا شبی از دوش خوش تر نبوده است ».

و یکی گفت: کژدمی دیدم بر دامن خواص همی رفت. خواستم تا او را بکشم. گفت: «دست ازو بدار که همه چیزی را به ما حاجت بود و ما را به هیچ حاجت نیست ».

نقل است که گفت: «وقتی در بادیه راه گم کردم. بسی برفتم و راه نیافتم. همچنان چند شبانه روز براه می رفتم تا آخر آواز خروسی شنیدم. شاد گشتم و روی بدآن جانب نهادم.

آنجا شخصی دیدم، بدوید. مرا قفایی بزد چنان که رنجور شدم. گفتم: خداوندا! کسی که بر تو توکل کند با وی این کنند؟ آوازی شنودم که: تا توکل بر ما داشتی عزیز بودی، اکنون توکل بر آواز خروس کردی. اکنون آن قفا بدآن خوردی.

همچنان رنجور همی رفتم. آوازی شنودم که: خواص! از این رنجور شدی؟ اینک ببین. بنگریستم سر آن قفا زننده را دیدم در پیش من انداخته ».

و گفت: «وقتی در راه شام برنایی دیدم نیکو روی و پاکیزه لباس. مرا گفت: «صحبت خواهی ». گفتم: مرا گرسنگی باشد. گفت: به گرسنگی باتو باشم، پس چهار روز با هم بودیم.

فتوحی پدید آمد، گفتم: فراترآ، گفت: اعتقاد من آن است که: آنچه واسطه در میان باشد نخورم. گفتم: یاغلام باریک آوردی!

گفت: یا ابراهیم! دیوانگی مکن، ناقد بصیر است. از توکل به دست تو هیچ نیست. پس گفت: کمترین توکل آنست که چون وارد فاقه بر تو پدید آید حیلتی نجویی جز بدآن که کفایت تو بدو است ».

نقل است که گفت: «وقتی نذر کردم که بادیه را بگذارم بی زاد و راحله. چون به بادیه درآمدم، جوانی بعد از من همی آمد و مرا بانگ همی کرد که:السلام علیک یا شیخ! بایستادم و جواب باز دادم.

نگاه کردم: جوان ترسا بود. گفت: «دستوری هست تا با تو صحبت دارم؟ گفتم: «آن جاکه من می روم تو را راه نیست. درین صحبت چه فایده یابی؟ گفت: آخر بیابم و تبرکی باشد.

یک هفته هم چنین برفتیم. روز هشتم گفت: یا زاهد حنیفی! گستاخی کن با خداوند خویش که گرسنه ام و چیزی بخواه ».

خواص گفت: «گفتم: الهی! به حق محمد - علیه السلام - که مرا در پیش بیگانه خجل نگردانی و از غیب چیزی پدید آوری، در حال طبقی دیدم پر نان و ماهی بریان و رطب وکوزه آب، که پدید آمد هر دو بنشستیم و به کار بردیم.

چون هفت روز دیگر برفتیم، روز هشتم بدو گفتم: ای راهب! تو هم قدرت خویش بنمای که گرسنه گشتم. جوان تکیه بر عصا زد و لب بجنبانید.

دوخوان پدید آمد، پر، آراسته به حلوا وماهی و رطب و دو کوزه آب، من متحیر شدم. مرا گفت: ای زاهد! بخور. من از خجالت نمی خوردم.

گفت: بخور تا تو را بشارت دهم گفتم: نخورم تا بشارتم ندهی. گفت: بشارت نخست آنست که زنار می برم - پس زنار ببرید.

و گفت: اشهد ان لا اله الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله - و دیگر بشارت آنست که گفتم: الهی به حق این پیر که او رابه نزدیک تو قدری هست و دین وی حق است، طعام فرستی تا من در وی خجل نگردم و این نیز به برکت تو بود. چون نان بخوردیم و برفتیم تا مکه، او هم آنجا مجاور بنشست تا اجلش نزدیک آمد».

و مریدی نقل کرد که: «با خواص در بادیه بودم. هفت روز بر یک حال همی رفتیم. چون روز هشتم بود. ضعیف شدیم، شیخ مرا گفت: کدام دوست تر داری: آب یا طعام؟ گفتم: آب. گفت: اینک از پس پشت است بخور.

باز نگرستم، آبی دیدم چون شیر تازه و بخوردم و طهارت کردم و او همی نگریست و آن جا نیامد.چون فارغ شدم خواستم که پاره یی بردارم، مرا گفت: دست بدار که آن آب از آن نیست که توان داشت ».

و گفت: «وقتی در بادیه راه گم کردم. شخصی دیدم. فراز آمد و سلام کرد. و گفت: تو راه گم کرده ای؟ گفتم: بلی! گفت. راه به تو نمایم، و گامی چند برفت از پیش، و از چشم ناپدید شد. بنگرستم، بر شاهراه بودم، پس از آن دیگر راه گم نکردم در سفر، و گرسنگی و تشنگی ام نبود».

و گفت وقتی در سفر بودم، به ویرانی در شدم. شب بود. شیری عظیم دیدم بترسیدم سخت! هاتفی آواز داد که: مترس که هفتاد هزار فرشته با تو است. تو را نگه می دارند».

و گفت: «وقتی در راه مکه شخصی دیدم عظیم منکر. گفتم: تو کیستی؟ گفت: من پری ام. گفتم: کجا می شوی؟ گفت: به مکه. گفتم: بی زاد و راحله؟ گفت: از ما نیز کس بود که بر تو کل برود چنانکه از شما، گفتم: توکل چیست؟ گفت: از خدای تعالی فراستدن ».

و درویشی گفت: «از خواص صحبت خواستم. گفت: امیری باید از ما و فرمان برداری. اکنون تو چه خواهی؟ امیر تو باشی یا من؟

گفتم: «امیر تو باش. گفت: اکنون تو از فرمان من قدم برون منه. گفتم: روا باشد. چون به منزل رسیدیم، گفت: بنشین. بنشستم. هوایی سرد بود آب بر کشید و هیزم بیاورد و آتش بر کرد تا گرم شدیم - و در راه هر گاه که من قصد آن کردمی تا قیام نمایم مرا گفتی: شرط فرمان دار - چون شب درآمد، باران عظیم باریدن گرفت، شیخ مرقعه خود بیرون کرد، تا بامداد بر سر من ایستاده بود مرقعه بر دو دست خود انداخته، و من خجل بودم و به حکم شرط هیچ نمی توانستم گفت.

چون بامداد شد، گفتم: امروز امیر من باشم. گفت: صواب آید. چون به منزل رسیدم، او همان خدمت بر دست گرفت. گفتم: از فرمان امیر بیرون مرو! گفت: از فرمان امیر بیرون رفتن آن باشد که امیر خود را خدمت فرمایی.

هم بدین صفت با من صحبت داشت تا به مکه. من آنجا از شرم از او بگریختم تا به منا به من رسید. گفت، بر تو باد ای پسر که با دوستان صحبت چنان داری که من داشتم ».

و گفت: «روزی به نواحی شام می گذشتم. درختان نار دیدم. مرا آرزو کرد اما صبر می کردم ونخوردم، که انار ترش بود و من شیرین خواستم. پس به وادی رسیدم.

یکی را دیدم دست و پای نه،ضعیف گشته و کرم در افتاده و زنبوران بر او گرد آمده و او را میگزیدند، مرا بر وی شفقت آمد از بیچارگی او.

چون بدو رسیدم، گفتم: خواهی که دعا کنم تا مگر از این بلا برهی؟ گفت: نه. گفتم:چرا گفت: لان العافیة اختیاری والبلاء اختیاره وانا لا اختار اختیاری علی اختیاره - یعنی عافیت اختیار من است و بلا اختیار دوست.

من اختیار خویش بر اختیار او اختیار نکنم - گفتم: باری این زنبوران را از تو باز دارم. گفت: ای خواص! آرزوی نار شیرین از خود دور دار. مرا چه رنجه می داری؟ و خود را دل به سلامت خواه.

مرا تن درست چه می خواهی؟ گفتم: به چه شناختی که من خواصم؟ گفت: هرکه او را داند هیچ بر وی پوشیده نماند. گفتم: حال تو با این زنبوران چگونه است؟ گفت: تا این زنبورانم می گزند و کرمانم می خورند، خوش است ».

و گفت: «وقتی در بادیه یکی را دیدم. گفتم: از کجا می آیی؟ گفت: از بلاساغون. گفتم به چه کار آمده ای؟ گفت: لقمه یی در دهن می کردم.

دستم آلوده شده است. آمده ام تا به آب زمزم بشویم. گفتم چه عزم داری؟ گفت: آن که شب را باز گردم و جامه خواب مادر راست کنم ».

و گفت: «وقتی شنودم که در روم راهبی هفتاد سال است تا در دیری است، به حکم رهبانیت نشسته. گفتم ای عجب! شرط رهبانیت چهل سالست. قصد او کردم.

چون نزدیک او رسیدم، دریچه باز کرد. و گفت: یا ابراهیم! به چه آمده ای که اینجا من ننشسته ام به رهبانی. که من سگی دارم که در خلق می افتد.

اکنون در این جا نشسته ام و سگ بانی می کنم و شر از خلق باز می دارم و الا من نه آنم که تو پنداشته ای. چون این سخن بشنیدم گفتم: الهی! قادری که در عین ضلالت بنده یی را طریق صواب دهی.

مرا گفت: ای ابراهیم! چند مردمان راطلبی؟ برو و خود را طلب و چون یافتی پاسبان خود باش، که هر روز این هوا سیصد و شصت گونه لباس الهیت در پوشد و بنده را به ضلالت دعوت کند».

نقل است که ممشاد شبی برخاست، نه به وقت و باز بخفت، خوابش نمی برد. طهارت کرد و دو رکعت نماز کرد وبخفت. هم خوابش نمی برد.

گفت: یارب مرا چه می شود؟ به دلش درآمد که: برخیز و بیرون رو - و برفی عظیم بود - در میان برف می رفت تا از شهر بیرون شد. تلی بود که هر که توبه کردی آن جا رفتی.

بر آن تل شد. ابراهیم را دید بر آن تل نشسته، پیراهنی کوتاه پوشیده و برف گرداگرد او می گداخت و خشک می شد. پس گفت: «ای ممشاد! دست بمن ده. دست بدو دادم. دستم عرق کرد، از حرارت دست او و بیتی تازی برخواند».

ابوالحسن علوی مرید خواص بود. گفت: «شبی مرا گفت: به جایی خواهم رفت. با من مساعدت می کنی؟ گفتم: تا به خانه شوم و نعلین در پای کنم.

چون به خانه شدم خایگینه ساخته بودند. پاره یی بخوردم و بازگشتم تا بدو رسیدم، آبی پیش آمد. پای بر آب نهاد و برفت. من نیز پای فرو نهادم.

به آب فرو رفتم. شیخ روی از پس کرد، گفت: تو خایگینه بر پای بسته ای. گفتم: ندانم کدام ازین دو عجبتر؟ بر روی آب رفتن یا سر من بدانستن؟».

نقل است که گفت: «وقتی در بادیه بودم. به غایت گرسنه شدم. اعرابیی پیش من آمد. و گفت: ای فراخ شکم این چیست که تو می کنی؟

گفتم: آخر چندین روز است که هیچ نخورده ام. گفت: تو نمی دانی که: دعوی، پرده مدعیان بدرد؟ تو را با توکل چه کار؟».

و گفت: «یک بار نزدیک ری رسیدم و گرسنه بودم. در دلم آمد که، چون اینجا برسم، معارف شهر مرا طعامها آوردند. پس در راه می شدم.

منکری دیدم. احتساب کردم. بدآن سبب بسیارم بزدند. گفتم: با چنین جوعی این ضرب در خور بود؟ به سرم ندا کردند که: به یک تمنا که با خود کردی که چون به شهر برسم مرا مراعات کنند و طعام آوردند تا بخورم، این بخوردی!

گفتم: الهی! من توکل بر تو کردم.آوازی آمد که: سبحان آن خدایی که روی زمین از متو کلان پاک گردانید. اندیشه طعام معارف ری و آن گاه توکل؟».

نقل است که: وقتی خواص در کار خود متحیر شد. به صحرایی بیرون رفت. خرماستانی دید و آبی روان. آنجا مقام کرد و از برگ خرما زنبیل می بافت و در آن آب می انداخت.

چهار روز همین می کرد. بعد از این گفت: «اکنون بر اثر این زنبیلها بروم تا خود چه بینم؟ و حق را در این چه تعبیر است؟ می رفتم تا پیر زنی را دیدم بر لب آب نشسته، می گریست، گفتم: چه بوده است؟ گفت: پنج یتیم دارم و هیچ ندارم روزی دو سه بر کنار این آب بودم.

آب هر روز زنبیلی چند بیاوردی. آن بفروختمی و بر یتیمان خرج کردمی. امروز نمی آرد. بدآن سبب گریانم، امروز چه خوریم؟».

خواص گفت: «خانه خود را به من نمای ». بنمود. خواص گفت: «اکنون دل فارغ دار که تا زنده ام آن چه توانم از اسباب تو راست دارم ».

و گفت: «وقتی طلب معاش خود از حلال می کردم. دام در دریا انداختم. ماهی بگرفتم. هاتفی آواز داد که: ایشان را از ذکر ما باز می داری. معاش دیگر نمی یابی؟ ایشان از ذکر ما برگشته بودند، که تو ایشان را همی کشتی ». گفت: «دام بینداختم و دست از کار نیز بداشتم ».

نقل است که گفت: «مرا از خدای عمر ابدی می باید در دنیا تا همه خلق در نعمت بهشت مشغول شوند و حق را فراموش کنند و من در بلاء دنیا به حفظ آداب شریعت قیام می نمایم و حق را یاد می کنم ». و گفت: «هیچ چیز نبود که در چشم من صعب نمود الا با او راه گرفتم ».

و گفتی: «دستی فارغ و دل ساکن، و هر جاکه خواهی می شو». و گفت: «هر که حق را بشناسد و به وفاء عهد، لازم بود آن شناخت را که آرام گیرد با خدای - تعالی - و اعتماد کند بر وی ».

و گفت: «عالمی بسیار روایت نیست. عالم آن است که متابعت علم کند و بدآن کار کند و اقتدا به سنتها کند و اگر چه علم او اندک بود».

و گفت: «علم به جملگی در دو کلمه مجتمع است: یکی آنکه خدای - تعالی - اندیشه آنچه از دل تو برداشته است در آن تکلف نکنی و دیگر آنچه تو را می باید کرد و بر تو فریضه است آنرا ضایع نگردانی ».

و گفت: «هر که اشارت کند به خدای وسکونت گیرد باغیر، حق - تعالی - او را مبتلا گرداند و اگر از آن با خدا گردد هر بلا که دارد از او دور کند واگر با غیر او سکونت او دایم شود، حق - تعالی - رحمت از دل خلق ببرد و لباس طعم در او بپوشد، تا پیوسته خلق را مطالبت می کند و خلق را بر او رحمت و شفقت نبود تا کارش به جایی رسد که حیات او به سختی و ناکامی بود و مرگ او به دشواری وحیرت و رنج و بلا و آخرت او پشیمانی و تأسف ».

و گفت: «هر که چنان بود که دنیا بر او بگرید، آخرت بر او خندان بود و هر که ترک شهوت کند و آن را در دل خود عوض نیابد در آن ترک کاذب بوده باشد». و گفت: «هر گه توکل در خویش درست آید». در غیر نیز درست آید. و گفت : «تو کل چیست؟ ثبات در پیش محیی الاموات ».

و گفت: «صبر ثبات است بر احکام کتاب و سنت ». و گفت: «مراعات، مراقبت آرد و مراقبت اخلاص سر و علانیه ». و گفت: «محبت محو ارادت است و احتراق جمله صفت بشریت و حاجات ».

و گفت: «داروی دل پنج چیز است: قرآن خواندن و اندر او نگاه کردن، و شکم تهی داشتن و قیام شب و تضرع کردن به وقت سحرگاه و با نیکان نشستن ». و گفت: «این حدیث در تضرع سحر گاه جویند، اگر آنجا نیابند هیچ جای دیگر نجویند که نیابند».

نقل است که بر سینه خویش میزد و می گفت: «واشوقاه به کسی که مرا دید و من او را ندیدم ». نقل است که از او پرسیدند که : «تو از کجا می خوری؟».

گفت: «از آنجا که طفل در شکم مادر خورد واز آنجاکه ماهی خورد در دریا و وحوش در صحرا. قال الله - تعالی - و یرزقه من حیث لا یحتسب ».

پرسیدند که: «متوکل را طمع بود؟». گفت: «از آنجا که طبع است خاطرها در آید ولیکن زیان ندارد، زیرا که او را قوت بود بربیفکندن طمع، به نومیدی از آنچه در دست مردمان است ».

و گفته اند که در آخر عمر مبطون گشت. در جامع ری یک شبانروز شصت بار غسل کرده بود وبه هر بای که غسل کردی دو رکعت نماز کردی باز به قضا بیامدی یکی در آن حال از او پرسید که : «هیچت آرزو می کند؟». گفت: «پاره یی جگر بریان ».

پس آخر در میان آب غسل کرد و جان بداد. او را به خانه بردند. بزرگی درآمد. پاره یی نان دید در زیر بالین او. گفت: «اگر این پاره نان ندیدمی، بر او نماز نکردمی، که نشان آن بودی که هم در آن توکل بمرده است و از آنجا عبور نکرده است. مرد باید که بر هیچ صفت نایستد تا رونده باشد، و نه در توکل مفام کند و نه در صفت دگر. که ایستادن روی ندارد».

یکی از مشایخ او را به خواب دید. گفت: «خدای - تعالی - با تو چه کرد؟». گفت: «اگر چه عبادت بسیار کردم و طریق توکل سپردم و چون از دنیا برفتم با طهارت وضو رفتم.

منبع : شمیمِ بهشتذکر ابراهیم خواص رحمة الله علیه
برچسب ها : گفتم ,خواص ,توکل ,بادیه ,آنجا ,«وقتی ,رحمة الله ,علیه السلام ,خواص رحمة ,ابراهیم خواص ,گفتم الهی

حکمت سیصد و یک تا سیصد و پنجاه

:: حکمت سیصد و یک تا سیصد و پنجاه

حکمت 301

احتیاط در فرستادن پیک‏ها و نامه‏ها

(اجتماعى، سیاسى) و درود خدا بر او، فرمود: فرستاده تو بیانگر میزان عقل تو، و نامه تو گویاترین سخنگوى تو است

حکمت 302

نیاز انسان به دعا

(معنوى) و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که به شدّت گرفتار دردى است نیازش به دعا بیشتر از تندرستى است که از بلا در امان است نمى‏باشد.

حکمت 303

ارزش دنیا دوستى

(اخلاقى، تربیتى) و درود خدا بر او، فرمود: مردم فرزندان دنیا هستند و هیچ کس را بر دوستى مادرش نمى‏توان سرزنش کرد.

حکمت 304

ضرورت پاسخ دادن به درخواستها

(اخلاقى، اقتصادى) و درود خدا بر او، فرمود: نیازمندى که به تو روى آورده فرستاده خداست، کسى که از یارى او دریغ کند، از خدا دریغ کرده، و آن کس که به او بخشش کند، به خدا بخشیده است.

حکمت 305

غیرتمندى و ترک زنا

(اخلاقى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: غیرتمند هرگز زنا نمى‏کند.

حکمت 306

نگهدارندگى أجل

(اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: اجل، نگهبان خوبى است.«»

مى‏گویم: معناى سخن امام این است که انسان بر کشته شدن فرزندان بردبارى مى‏کند امّا در غارت و ربوده شدن اموال بردبار نیست.)

حکمت 307

مشکل مال غارت شده

(اقتصادى) و درود خدا بر او، فرمود: آدم داغدار مى‏خوابد، امّا مال غارت شده، نمى‏خوابد.

مى‏گویم: (معناى سخن امام علیه السّلام این است که انسان بر کشته شدن فرزندان بردبارى مى‏کند امّا در غارت و ربوده شدن اموال بردبار نیست).

حکمت 308

ره آورد دوستى پدران

(اخلاق اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: دوستى میان پدران، سبب خویشاوندى فرزندان است، و خویشاوندى به دوستى نیازمندتر است از دوستى به خویشاوندى.

حکمت 309

ارزش گمان مؤمن

(اخلاقى، معنوى) و درود خدا بر او، فرمود: از گمان مؤمنان بپرهیزید که خدا حق را بر زبان آنان قرار داده است.

حکمت 310

ضرورت اطمینان به وعده‏هاى الهى

(اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: ایمان بنده‏اى درست نباشد جز آن که اعتماد او به آنچه در دست خداست بیشتر از آن باشد که در دست اوست.

حکمت 311

نفرین امام علیه السّلام

(اعتقادى)

 

و درود خدا بر او، فرمود: (چون به شهر بصره رسید خواست انس بن مالک را به سوى طلحه و زبیر بفرستد تا آنچه از پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در باره آنان شنیده یادشان آورد، أنس، سر باز زد و گفت من آن سخن پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را فراموش کردم، فرمود)«» اگر دروغ مى‏گویى خداوند تو را به بیمارى برص (سفیدى روشن) دچار کند که عمّامه آن را نپوشاند.

(پس از نفرین امام (ع)، انس به بیمارى برص در سر و صورت دچار شد، که همواره نقاب مى‏زد)

حکمت 312

روانشناسى عبادات

(علمى، عبادى) و درود خدا بر او، فرمود: دل‏ها را روى آوردن و نشاط، و پشت کردن و فرارى است، پس آنگاه که نشاط دارند آن را بر انجام مستحبّات وادارید، و آنگاه که پشت کرده بى‏نشاط است، به انجام واجبات قناعت کنید.

حکمت 313

جامعیّت قرآن

(علمى) و درود خدا بر او، فرمود: در قرآن اخبار گذشتگان، و آیندگان، و احکام مورد نیاز زندگى‏تان وجود دارد.

حکمت 314

روش برخورد با متجاوز

(سیاسى، اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: سنگ را از همان جایى که دشمن پرت کرده، باز گردانید، که شر را جز شر پاسخى نیست.

حکمت 315

روش نویسندگى

(علمى، هنرى) و درود خدا بر او، فرمود: (به نویسنده خود عبید اللّه بن ابى رافع دستور داد) در دوات، لیقه بینداز، نوک قلم را بلند گیر، میان سطرها فاصله بگذار، و حروف را نزدیک به یکدیگر بنویس، که این شیوه براى زیبایى خط بهتر است.

حکمت 316

پیشوایى مؤمنان و تبهکاران

(اعتقادى، اقتصادى) و درود خدا بر او، فرمود: من پیشواى مؤمنان، و مال، پیشواى تبهکاران است.

مى‏گویم: (معناى سخن امام این است که مؤمنان از من پیروى مى‏کنند و بدکاران پیرو مال مى‏باشند آنگونه که زنبوران عسل از رئیس خود اطاعت دارند)

حکمت 317

اختلاف مسلمین و انحراف یهودیان

(اعتقادى، سیاسى) و درود خدا بر او، فرمود: (شخصى یهودى به امام گفت: هنوز پیامبرتان را دفن نکرده، در باره‏اش اختلاف کردید، امام فرمود:) ما در باره آنچه که از او رسیده اختلاف کردیم، نه در خود او، امّا شما یهودیان، هنوز پاى شما پس از نجات از دریاى نیل خشک نشده بود که به پیامبرتان گفتید: «براى ما خدایى بساز، چنانکه بت پرستان خدایى دارند» و پیامبر شما گفت: «شما مردمى نادانید»

حکمت 318

قاطعیّت در مبارزات

(سیاسى، نظامى) و درود خدا بر او، فرمود: (از امام پرسیدند، با کدام نیرو بر حریفان خود پیروز شدى فرمود) کسى را ندیدم جز آن که مرا در شکست خود یارى مى‏داد

مى‏گویم: (امام به این نکته اشاره کرد که هیبت و ترس او در دل‏ها جاى مى‏گرفت)

حکمت 319

ره‏آورد شوم تهیدستى

(اقتصادى)

 

و درود خدا بر او، فرمود: (به پسرش محمد حنفیّه سفارش کرد) اى فرزند من از تهیدستى بر تو هراسناکم، از فقر به خدا پناه ببر، که همانا فقر، دین انسان را ناقص، و عقل را سرگردان، و عامل دشمنى«» است.

حکمت 320

روش صحیح پرسیدن

(علمى) و درود خدا بر او، فرمود: (شخصى مسئله پیچیده‏اى سؤال کرد، فرمود) براى فهمیدن بپرس، نه براى آزار دادن، که نادان آموزش گیرنده، همانند داناست، و همانا داناى بى‏انصاف چون نادان بهانه جو است.

حکمت 321

قاطعیّت رهبرى در مشورت

(سیاسى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: (عبد اللّه بن عباس در مسئله‏اى نظر داد که امام آن را قبول نداشت و فرمود) بر تو است که رأى خود را به من بگویى، و من باید پیرامون آن بیندیشم، آنگاه اگر خلاف نظر تو فرمان دادم باید اطاعت کنى.«»

حکمت 322

ضرورت تقویت روحیّه مردم پس از جنگ

(سیاسى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: (وقتى امام از جنگ صفّین باز مى‏گشت به محلّه شبامیان«» رسید، آواز گریه زنان بر کشتگان جنگ را شنید، ناگاه حرب بن شرحبیل شبامى بزرگ قبیله شبامیان خدمت امام رسید به او فرمود) آیا آن گونه که مى‏شنوم، زنان شما بر شما چیره شده‏اند چرا آنان را از گریه و زارى باز نمى‏دارید (حرب پیاده و امام سوار بر اسب مى‏رفتند، به او فرمود) باز گرد، که پیاده رفتن رییس قبیله‏اى چون تو پشت سر من، موجب انحراف زمامدار و زبونى مؤمن است.

حکمت 323

علل انحراف خوارج

(سیاسى، اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: (در جنگ نهروان هنگامى که از کنار کشتگان خوارج مى‏گذشت فرمود) بدا به حال شما آن که شما را فریب داد به شما زیان رساند. (پرسیدند چه کسى آنان را فریفت، اى امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود) شیطان گمراه کننده، و نفسى که به بدى فرمان مى‏دهد، آنان را با آرزوها مغرور ساخت، و راه گناه را بر ایشان آماده کرد، و به آنان وعده پیروزى داد، و سرانجام به آتش جهنّم گرفتارشان کرد.

حکمت 324

خداترس در خلوتگاهها

(اعتقادى، اخلاقى، تربیتى) و درود خدا بر او، فرمود: از نافرمانى خدا در خلوت‏ها بپرهیزید، زیرا همان که گواه است، داورى کند.

حکمت 325

اندوه عزاى محمد بن ابى بکر

(سیاسى) و درود خدا بر او، فرمود: (آنگاه که خبر کشته شدن محمد بن ابى بکر را به او دادند فرمود) همانا اندوه ما بر شهادت او، به اندازه شادى شامیان است، جز آن که از آنان یک دشمن، و از ما یک دوست کم شد.

حکمت 326

مهلت پذیرش توبه

(معنوى) و درود خدا بر او، فرمود: عمرى که خدا از فرزند آدم پوزش را مى‏پذیرد شصت سال است.

حکمت 327

پیروزیهاى دروغین

(سیاسى، اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: پیروز نشد آن کس که گناه بر او چیرگى یافت، و آن کس که با بدى پیروز شد شکست خورده است.

 

حکمت 328

وظیفه سرمایه‏داران

(اقتصادى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: همانا خداى سبحان روزى فقراء را در اموال سرمایه‏داران قرار داده است، پس فقیرى گرسنه نمى‏ماند جز به کامیابى توانگران، و خداوند از آنان در باره گرسنگى گرسنگان خواهد پرسید.

حکمت 329

بى‏نیازى از عذر خواهى

(اخلاق اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: بى‏نیازى از عذر خواهى، گرامى‏تر از عذر راستین است.

حکمت 330

مسؤولیت نعمت‏ها

(اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: کمترین حق خدا بر عهده شما اینکه از نعمت‏هاى الهى در گناهان یارى نگیرید.

حکمت 331

ارزش اطاعت و بندگى

(عبادى، اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: خداى سبحان طاعت را غنیمت زیرکان قرار داد آنگاه که مردم ناتوان، کوتاهى کنند.

حکمت 332

مسؤولیّت رهبرى

(سیاسى) و درود خدا بر او، فرمود: حاکم اسلامى، پاسبان خدا در زمین اوست.

حکمت 333

روانشناسى مؤمن

(علمى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: (در توصیف مؤمن فرمود) شادى مؤمن در چهره او، و اندوه وى در دلش پنهان است، سینه‏اش از هر چیزى فراخ‏تر، و نفس او از هر چیزى خوارتر است. برترى جویى را زشت، و ریاکارى را دشمن مى‏شمارد، اندوه او طولانى، و همّت او بلند است، سکوتش فراوان، و وقت او با کار گرفته است، شکرگزار و شکیبا و ژرف اندیش است. از کسى درخواست ندارد و نرم‏خو و فروتن است، نفس او از سنگ خارا سخت‏تر امّا در دیندارى از بنده خوارتر است.

حکمت 334

یاد مرگ و آرزوها

(اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: اگر بنده خدا أجل و پایان کارش را مى‏دید، با آرزو و فریب آن دشمنى مى‏ورزید.

حکمت 335

آفات اموال

(اقتصادى) و درود خدا بر او، فرمود: براى هر کسى در مال او دو شریک است: وارث، و حوادث.

حکمت 336

مسؤولیّت وعده دادن

(اخلاقى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: کسى که چیزى از او خواسته‏اند تا وعده نداده آزاد است.

حکمت 337

ضرورت عمل گرایى

(اخلاقى، تربیتى) و درود خدا بر او، فرمود: دعوت کننده بى‏عمل، چون تیر انداز بدون کمان است.

حکمت 338

اقسام علم

(علمى) و درود خدا بر او، فرمود: علم دو گونه است: علم فطرى و علم اکتسابى، علم اکتسابى اگر هماهنگ با علم فطرى«» نباشد سودمند نخواهد بود.

حکمت 339

قدرت و حاکمیّت اندیشه

(سیاسى) و درود خدا بر او، فرمود: استوارى رأى با کسى است که قدرت و دارایى دارد، با روى آوردن قدرت،

 

روى آورد، و با پشت کردن آن روى بر تابد.

حکمت 340

ارزش پاکدامنى و شکرگزارى

(اخلاقى، اقتصادى) و درود خدا بر او، فرمود: پاکدامنى زیور تهیدستى، و شکرگزارى زیور بى‏نیازى (ثروتمندى) است.

حکمت 341

روز دردناک ظالم

(سیاسى) و درود خدا بر او، فرمود: روز انتقام گرفتن از ظالم سخت‏تر از ستمکارى بر مظلوم است.

حکمت 342

راه بى‏نیازى

(اخلاق اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: برترین بى‏نیازى و دارایى، نومیدى است از آنچه در دست مردم است.

حکمت 343

 

شناخت مردم و ضدّ ارزشها

(سیاسى، علمى) و درود خدا بر او، فرمود: گفتارها نگهدارى مى‏شود، و نهان‏ها آشکار، و هر کسى در گرو اعمال خویش است، و مردم گرفتار کمبودها و آفت‏هایند جز آن را که خدا نگهدارد، در خواست کنندگانشان مردم آزار، و پاسخگویان به زحمت و رنج دچارند، و آن کس که در اندیشه از همه برتر است با اندک خشنودى یا خشمى از رأى خود باز مى‏گردد. و آن کس که از همه استوارتر است از نیم نگاهى ناراحت شود یا کلمه‏اى او را دگرگون سازد.

حکمت 344

ضرورت توجّه به فنا پذیرى دنیا

(اخلاقى، اقتصادى) و درود خدا بر او، فرمود: اى مردم از خدا بترسید، چه بسا آرزومندى که به آرزوى خود نرسید، و سازنده ساختمانى که در آن مسکن نکرد، و گرد آورنده‏اى که زود آنچه را گرد آورده رها خواهد کرد، شاید که از راه باطل گرد آورده، و یا حق دیگران را باز داشته، و با حرام به هم آمیخته، که گناهش بر گردن اوست، و با سنگینى بار گناه در مى‏گذرد، و با پشیمانى و حسرت به نزد خدا مى‏رود که: «در دنیا و آخرت زیان کرده و این است زیانکارى آشکار»

حکمت 345

یکى از راههاى پاک ماندن

(معنوى) و درود خدا بر او، فرمود: دست نیافتن به گناه نوعى عصمت است.

حکمت 346

مشکلات درخواست کردن

(اخلاقى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: آبروى تو چون یخى جامد است که درخواست آن را قطره قطره آب مى‏کند، پس بنگر که آن را نزد چه کسى فرو مى‏ریزى.

حکمت 347

جایگاه ستایش

(اخلاقى، اجتماعى) و درود خدا بر او، فرمود: ستودن بیش از آنچه که سزاوار است نوعى چاپلوسى، و کمتر از آن، درماندگى یا حسادت است.

حکمت 348

سخت‏ترین گناه

(اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: سخت‏ترین گناه، آن که گناهکار آن را کوچک بشمارد.

 

حکمت 349

الگوى انسان کامل

(اخلاقى، معنوى) و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که در عیب خود بنگرد از عیب جویى دیگران باز ماند، و کسى که به روزى خدا خشنود باشد بر آنچه از دست رود اندوهگین نباشد، و کسى که شمشیر ستم بر کشد با آن کشته شود، و آن کس که در کارها خود را به رنج اندازد خود را هلاک سازد، و هر کس خود را در گردابهاى بلا افکند غرق گردد، و هر کس به جاهاى بد نام قدم گذاشت متّهم گردید. و کسى که زیاد سخن مى‏گوید زیاد هم اشتباه دارد، و هر کس که بسیار اشتباه کرد، شرم و حیاء او اندک است، و آن که شرم او اندک، پرهیزکارى او نیز اندک خواهد بود، و کسى که پرهیزکارى او اندک است دلش مرده، و آن که دلش مرده باشد. در آتش جهنّم سقوط خواهد کرد. و آن کس که زشتى‏هاى مردم را بنگرد، و آن را زشت بشمارد سپس همان زشتى‏ها را مرتکب شود، پس او احمق واقعى است. قناعت، مالى است که پایان نیابد، و آن کس که فراوان به یاد مرگ باشد در دنیا به اندک چیزى خشنود است، و هر کس بداند که گفتار او نیز از اعمال او به حساب مى‏آید جز به ضرورت سخن نگوید.

حکمت 350

روانشناسى مردان ستمکار

(سیاسى، اجتماعى، اخلاقى) و درود خدا بر او، فرمود: مردم ستمکار را سه نشان است: با سرکشى به ما فوق خود ستم روا دارد، و به زیردستان خود با زور و چیرگى ستم مى‏کند، و ستمکاران را یارى مى‏دهد

منبع : شمیمِ بهشتحکمت سیصد و یک تا سیصد و پنجاه
برچسب ها : فرمود ,حکمت ,درود ,امام ,است، ,اخلاقى، ,اخلاقى، اجتماعى ,علیه السّلام ,اخلاقى، تربیتى ,نیست حکمت ,اخلاق اجتماعى ,فرزندان بردبارى مى‏کند